آدم های بزرگ دربارهی ایدهها سخن می گویند.
آدم های متوسط دربارهی مسائل سخن می گویند.
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند.
*************
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند.
آدم های متوسط درد خودشان را دارند.
آدم های کوچک بی دردند.
*************
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند.
آدم های متوسط به دنباک عظمت خود هستند.
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.
**************
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسشهای بی پاسخ هستند.
آدم های متوسط پرسش هایی می پرسند که پاسخ دارند.
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه ی پرسشها را می دانند.
**************
آدم های بزرگ به دنبال خلق مساله هستند.
آدم های متوسط به دنبال حل مساله هستند.
آدم های کوچک مسالهای ندارند.
**************
آدم های بزرگ سکوت را بر سخن گفتن برمی گزینند.
آدم های متوسط گاه سخن را بر سکوت ترجیح می دهند.
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار فرصت سکوت را ازخود می گیرند.تۆ نهبووی، مانگهشهوێ چوومهوهبهو کووچهیهدا
ههموو گیانم بووهچاو و، لهوێ بۆ تۆ دهگهڕا
لهحهز و تاسهوهها پڕ بوو دڵم ، لێی دهڕژا
سهری ههڵدایهوهئهو عیشقهکهجاران
لهکهژ و کێوی دهدا
لهههموو چۆڵی دهروونم گوڵی یادت دهڕوا،
دهمی سهد بیرهوهری پێدهکهنی،
عهتری سهد بیرهوهری بوو دهگهڕا.
هاتهبیرم کهشهوێ
پێکهوهلهو کووچهیهبووین
بهپهڕوباڵی ئهوین
کوێیهکهدڵگر بوو، دهچووین.
لهسهر ئهو جۆگهیهساتێ بهوچان دانیشتین.
تۆ ههموو ڕازی جیهان مهیبوو لهنێو چاوی ڕهشت
من توابوومهوهبهو تینی نیگای گهرم و گهشت.
شین و ساماڵ بوو شهو و،
هێمن و مهند و ئارام،
بهختی گهشپێدهکهنی و،
دهوری زهمان ئهسپی ڕام.
مانگهشهو هێندهنهوی،
هێشووهگزنگی لهدهراو ههڵدێنا
دار ههموو دهستی لق و پۆپی بهرهو
مانگی تهواو ههڵدێنا.
شهو و، کۆڵان و، گوڵ و، دهشت و پهرێز
ههموو گوێی دابووهئاوازی مهلی شهوئاوێز.
دێتهبیرم کهوتت: ”واز لهئهوینم بێنه!
”وهرهبڕوانهلهئاو، تۆ لهخوڕهی ڕامێنه
”وهکوو عیشق تێدهپهڕێ، سهیری کهئهم ئاوێنه!
”گهر بهعیشقی منهئهمڕۆ دڵی تۆ دێتهسوێ
”چ دهزانی کهسبهی چیدهوێ، دهتباتهکوێ؟
”تا فهرامۆشی بکهی تۆ کهگرفتاری منی،
”بڕۆ لهم شارهمهمێنه، بڕۆ جێگایهکی دی!“
من وتم: ”کوانێ دهتوانم لهئهوینت لادهم؟
”چۆن بڕۆم؟ خۆ لهنههاتی سهفهری وا نادهم.
”ڕۆژی ئهووهڵ کهدڵم باڵ و پهڕی گرت بهههوات
”وهکوو کۆتر دهفڕی دهنگی شهقهی باڵی دههات،
”هاتهگوێسوانهیی تۆ و ئیدی نهڕۆی، نیشتهوهلات.
” نهڕهوی لێت، نهفڕی ئهو بهههموو بهردی جهفات.“
ئهوهشم وت که: ”وهره! جوانێ ئهگهر ڕاوچی تۆی،
”ئهوهتا ئاسکی دڵم کهوتهههواری ڕاوت
”دهر و دهشتان دهگهڕێ
تا بکهوێتهداوت.
”ئهوهداوا مهکهلێم، خۆ لهئهوینت لادهم
”پێم لهگهڵ نایهبڕۆم، قهت سهفهری وا ناکهم.“
لهلقی دارهکهوه، قهترهیێ ئهسرین باری
مهلی شهو ناڵهیهکی کرد لهدڵی زاماری
تهڕ ببوو چاوهکهت و دیم کهنمی تێزابوو
مانگهشهو پێدهکهنی هێندهسهری سوڕمابوو.
دێتهبیرم کهخهمۆش بووی و چ دهنگت نهدههات
دڵی من مایهوهبۆ حهسرهت و بۆ دهرد و بهڵات
دڵ ههر ئهو کۆتری جاران بوو کهههڵنهفڕی لهلات.
بهغهم و ناڵهبهسهرچوو شهوهکه و،
بهخهفهت زۆری تریش هاتهوهشهوگاری وا؛
نهبوو جارێ کهبپرسی لهدڵێ لێت ڕهنجا
نهبوو جارێ بهگوزهر بێیهوهبهو ژوانگهیهدا ،
من بهڵام ...
چۆن؟ بهچ حاڵێک
بهتهنێ چوومهوهبهو کووچهیه دا!
«سگ ولگرد» هدایت یکی از بهترین روان داستانهای اوست، و یکی از بهترین داستانهایش. من اصطلاح «روان داستان» را برای یک رده از آثار تخیلی هدایت، نخست بار در یک مقاله انگلیسی به کار بردم، در نقدی از داستان « مردی که نفسش را کشت»، در سال ۱۹۷۷. ۱ اصطلاحی که به کار بردم Psycho-fiction بود، اصطلاحی من درآوردی، چون معادل آنچه را میخواستم برسانم در زبان فنی نقد ادبی نبود ( یا من نمیشناختم و نمیشناسم). البته ژانر «داستان روان شناختی» (The Psychological novel) معروف بود و هست. اما دقیقاً نکته این است که روان داستانهای هدایت از نوع « داستانهای روان شناختی» - با معنای دقیقی که در نقد ادبی دارند- نیستند.
«روان داستان» هم اصطلاحی من درآوردی ست به فارسی، که بعداً برای Psycho-fiction به کار بردم . ۲ پیش از این که ویژگیهای این نوع داستانهای هدایت را شرح دهم مختصراً بگویم که من آثار تخیلی هدایت – یعنی سوای نقد و تحقیق و ترجمه – را به چهار نوع بخش کردهام: داستانهای ناسیونالیستی، طنزها و طنزنامهها، داستانهای رئالیستی- انتقادی و روان داستانها. گفتن ندارد که این داستانهای گوناگون به کلی از یکدیگر جدا نیستند ودر برخی موارد رشحات یک نوع از آنها را در نوع دیگری میتوان دید.
داستانهای ناسیونالیستی، از کارهای سالهای نخستین نویسندگی هدایتاند: نمایشنامه «پروین دختر ساسان»، نمایشنامه «مازیار»، داستان «سایه مغول» و داستان «آخرین لبخند»، که این آخری از لحاظ معیارهای ادبی بهترین آنهاست. طنزها و طنزنامه ها اشکال گوناگون دارند، مثلاً نمایشنامه عروسکی (یا «خیمه شب بازی») «افسانه آفرینش»، «غزیه» های وغ وغ ساهاب، داستان تمثیلی (الگوریک) «قضیه خر دجّال»، داستان «میهن پرست»، طنزنامه توپ مرواری و غیره. داستانهای رئالیستی – انتقادی عموماً درباره وجوه فرهنگ و آراء و عقاید و رفتار و کردار مردم شهرنشین طبقات متوسط و پایینتر از متوسط سنتیاند، از جمله داستانهای «حاجی مراد»، «علویه خانم»، «محلل»، «طلب آمرزش»، و «مرده خورها». ۳
روان داستانها بیشتر در حوزه ذهنیاتاند تا عینیات. یعنی حتی اگر به شیوه رئالیستی نوشته شده باشند، جزئیات حوادث داستان در درجه پایین اهمیت قرار دارند، و در درجه اول احساسات و عواطف، آراء و عقاید، و ارزشها و داوریهای شخصیت اصلی داستان است که محور داستان را تشکیل میدهند. مثلا در روان داستان «زنده به گور» رفت و آمد راوی داستان و اقدامات گوناگونش برای خودکشی، تابع ذهنیات اوست که در سراسر داستان به خاطرش خطور و از آن تراوش می کند. «زنده به گور» نخستین روان داستان هدایت است که در حدود ۲۷ سالگی نوشته، و یکی از بهترین آنها. بیشتر روان داستانهای هدایت با همین تکنیک رئالیستی نوشته شدهاند، مانند «عروسک پشت پرده»، «مردی که نفسش را کشت»، «بن بست»، «تجلی»، «Lunatique» و «فردا»، که آخرین آنهاست.
هدایت فقط در دو روان داستان به جای تکنیک رئالیستی، تکنیک مدرنیستی به کار برده، اول در «سه قطره خون»، سپس در بوف کور. به این ترتیب هدایت مبدع و مبتکر داستان نویسی مدرنیستی – ونه فقط مدرن- در زبان فارسی ست. ولی چنان که اشاره شد بیشتر روان داستانهای او از نظر اسلوب و تکنیک رئالیستیاند، و کیفیت مدرنیستی بوف کور و «سه قطره خون» صرفاً وجوه روان داستانی اثر را تشدید میکنند. گفتیم که این آثار را نمی توان – به معنای معمول و متداول کلمه- «داستان روان شناختی» خواند. یعنی هیچ یک از آنها بر مبنای الگوهای روان شناختی نوشته نشدهاند. بلکه مسائل اساسی این داستانها به نحوی به ذهنیات مربوط است، اعم از روان شناسی، فلسفه، هستی شناسی و متافیزیک. چه تکنیک و سبک این داستانها رئالیستی باشد چه سورئالیستی چه غیر آن، مهمترین وجه مشترکشان همان روان داستان بودنشان است. این ویژگی را در دو سطح میتوان مشاهده و بررسی کرد. یکی این که ارزش و اهمیت صرفاً داستانی اثر، معمولاً از داستانهای رئالیستی – انتقادی- مانند «علویه خانم»، « طلب آمرزش» و غیره- کمتر است.
دیگر این که زمان و مکان داستان هر چه باشد، موضوع داستان، یا وجه عمدهای از آن جهانشمول (universal) است، و از این لحاظ به زمان و مکان ویژهای مقید نیست: «این وطن مصر و عراق و شام نیست». مثلا داستان «زنده به گور» از سه جهت ظاهری رئالیستی دارد. یکی از نظر صرفاً فنی؛ دیگر از این رو که داستان دارای زمان و مکانی منطقی و عینیست که در آن یک دانشجوی ایرانی بالاخره خودکشی میکند؛ و سوم- و مهمتر از آن- از این نظر که داستان برمبنای اقدام هدایت به خودکشی در همان زمانها نوشته شده است. ۴ با این وصف- و نکته این جاست- که آنچه «زنده به گور» مطرح میکند، اصولاً همان چیزیست که بارها و بارها در آثار « روان داستانی» هدایت که به زمان و مکان خاصی مقید نیست تکرار میشود. هر یک از این داستانها گرچه ویژگی خاص خود را دارد، ولی در همه آنها سخن بر سر مرگ و زندگی، نقص
و کمال، توفیق و شکست، اجتماع، اخلاق و آدمها، جبر و اختیار و حق و ناحق است.
شهرت هدایت بیشتر به این داستانهاست نه فقط به این دلیل که بوف کور شاهکار او و چند روان داستان دیگرش از بهترین آثار او هستند. بلکه به ویژه به این جهت که شخص هدایت در ناب ترین حد کلمه – یعنی تا مرزهای جداکردن او از محیط و زمان و مکانش – با این داستانها و شخصیتها و مسائلشان شناسایی میشود. اصلاً مقدار زیادی از افسانههایی که در گرد زندگانی وگفتار و کردار او ساختهاند از این متون منشأ گرفته، و از قول کلاغ چهلم نقل شده است. گفتیم که بوف کور و « سه قطره خون» تکنیکشان به ویژه مدرنیستیست. و باقی روان داستانها، رئالیستی. اما در بیشتر موارد، هم حال و هوای روان داستانها خیلی به هم شبیهاند، و هم- در نمونههای مهمی – عناصر اصلی داستان؛ و نیز مسائلی که راویان و شخصیتهای داستانها با آن روبرو هستند. ۵
هوا در این داستانها به درجات گوناگون سنگین است؛ و محیط مرموز؛ و مسائل پیچیده و ناروشن – و مسلماً حل نشدنی. و بالاخره تا داستان پایان پذیرد آدمی، سگی، گربهای یا میمیرد، یا خودکشی میکند یا کشته میشود یا ناپدید میگردد، یا فرار میکند و یا – دست کم- شکست میخورد. و مسائل؟ مساله هستی ونیستی؛ دنیا؛ جبر و ا ختیار؛ نقص و کمال؛ فاصله دست و آرزو؛ برد و باخت و توفیق و شکست؛ رجّاله ها و آدمها؛ رابطه- یا شاید عدم رابطه- مرد با زن... ۶
عناصرداستانی «سگ ولگرد» از خیلی از روان داستانهای دیگر هم سادهتر است. حکایت سگ اصیلیست که صاحبش را گم کرده و در ورامین و اطراف آن سرگردان است. و از این و آن کتک میخورد و فحش و ناسزا میشنود. فقط یک بار از مسافری نوازش میبیند که اوهم پی کارش میرود و سگ را جا میگذارد. بالاخره سگ بیچاره از پا درمیآید و ناخوش وناتوان به انتظار مرگ عاجل مینشیند. لُبّ داستان به این سادگیست، ولی ارزش آن دقیقاً به تشریح ذهنیات آن سگ آواره و گرسنه و بیپناه است که نه فقط از کسی ترحم نمیبیند بلکه دائماً در معرض ستمگری و بی رحمیست.
: جلو دکان نانوایی پادو او را کتک میزد، جلو قصابی شاگردش به او سنگ میپراند، اگر زیرسایه اتوموبیل پناه میبرد لگد سنگین میخدار شوفر از آن پذیرایی میکرد. و زمانی که همه از آزار به او خسته میشدند بچه شیربرنج فروش لذت مخصوصی از شکنجه او می برد. در مقابل هر نالهای که میکشید یک پارهسنگ به کمرش میخورد و صدای قهقهه او پشت ناله سگ بلند میشد و میگفت « بد مسّب صاحاب!»... همه محض رضای خدا او را میزدند. ۷
سالها پیش از این در بیست و دوسه سالگی، هدایت در رساله «انسان و حیوان» که خود منشوری سخت عاطفی در دفاع از حقوق حیوانات است نوشته بود:
سگ خیابان را محض رضای خدا میزنند! گربه را زنده زنده در چاه میاندازند. موش را در سر گذرها آتش میزنند... اگر[هم] کشتن حیوانی برای انسان مفید است چه لذتی زجر و شکنجه او برای ما خواهد داشت. تا کی این پردههای خونین بربریت را باید کورکورانه نگاه کرد؟ ۸
ودر همان رساله دست خود را بر نکتهای بدیهی ولی اساسی در رابطه انسان و حیوان گذاشته بود:
انسان مظلوم کُش است و خود را بدترین مستبد، پست ترین ظالم به حیوانات معرفی کرده. آنها را به قید اسارت خود درآورده حبس مینماید و به قسمی با آنها رفتار میکند که زندگانی بر آنها دشوارتر از مرگ میشود. ۹
نکته اصلی استبداد است یعنی رفتار دلبخواهی و بدون ضابطه؛ رفتاری که به هیچ ملاک و معیار و قانونی محدود و مقید نیست. چنان که هدایت در جای دیگر رساله «انسان و حیوان» میگوید:
جای بسی تأسف است که تا کنون برای وضع نمودن قوانینی جهت منع از ظلم نسبت به حیوانات در ایران اقدام نکردهاند. ۱۰
نمیدانم که از سال ۱۳۰۴ که تاریخ چاپ اول این رساله است تا کنون قانونی برای مجازات ستمگری نسبت به حیوانات گذشته یا نگذشته است.ولی قانون – آن هم نسبت به حمایت از حیوانات – فقط آن گاه نافذ است که مردم آن را پذیرفته باشند. یعنی تا مردمان اگر نه حس همدردی، دست کم حس ترحم، چه به حیوانات چه به همنوعشان نداشته باشند قانون رسمی را هم خاصه در مورد حیوانات زیرپا میگذارند.
درست در همان سال انتشار رساله هدایت، ویتا سَکویل- وست، نویسنده انگلیسی، پس از بازدید از مصر و عراق به ایران رفت، و حتی در مراسم تاجگذاری رضاشاه، در اردیبهشت ۱۳۰۵، شرکت کرد. ویتا،همسر دیپلومات، نویسنده و روشنفکر انگلیسی، هرولد نیکلسُن بود که در آن زمان سمت کنسول انگلیس در ایران را داشت. این زن و شوهر هردو از روشنفکران طراز اول انگلیس در نیمه نخستین قرن بیستم به شمار میروند. هردو آنها ایران را دوست داشتند ولی از مشکلات فرهنگی و اجتماعی آن غافل نبودند. خانم وست در سفرنامه خود نوشت:
خدا میداند که ایران جای آدم حیوان دوست نیست. در واقع من ترجیح میدهم به تماشای گاوبازی بروم تا شاهد برخی از صحنه هایی که در این سرزمین دیدهام باشم. به اسکلت ها آدم به سرعت عادت میکند؛ چیز مهمی نیست؛ اسکلت چیز تمیزی ست. آدم حتی به دیدن حیواناتی که تازه جان دادهاند عادت میکند: به قاطر یا شتری که کنار جاده افتاده... در حالی که سگهای نزدیک ترین دهکده دارند از بقایای آن غذای شاهانهای میخورند ودرهمان حال که لاشخورها در بالای جسد در انتظار خوراک نفرتانگیزتری درپروازند. ۱۱
از اینها که بگذریم
این حیواناتِ زندهاند که حسّ وحشت و ترحّم انسان را برمیانگیزند.مثلاً اسب سفیدی که با پای چلاق خود را در جاده بیانتهایی میکشد...الاغی که در کنار جاده در حال جان دادن است و هنوز تقلا میکند که به پا خیزد ویکی دو فرسخ دیگر برود. به چه حق اینها باید به انسان خدمت کنند، چنانکه با دقت و نگرانی و حسّ وفاداری خدمت میکنند؟ من چیزهایی[از وضع حیوانات] به یاد دارم که قادر به نوشتن آن نیستم. ۱۲
و سپس تحلیل خود را از رفتار انسان با حیوان ارائه میکند:
این طرز رفتار به این جهت نیست که این مردم بیرحماند، بلکه به خاطر این است که ناآگاهاند.
من به این نکته باور دارم، چون ایرانیان مردمانی اساساً مهرباناند.مردمانی بچه دوستاند و به اندک چیزی به نشاط درمیآیند.اما به نظر میآید که نسبت به درد و رنج دیگران ناآگاهند...فقط به خاطر ناآگاهی و عدم درک آنهاست که به درد و رنج حیوانات اعتنایی ندارند، ولی علت هر چه باشد نتیجه یکیست.و هر کس بخواهد از بخت خود بنالد بهتر است به خاطر داشته باشد که جزو ستوران بارکش در ایران نیست. ۱۳
داستان «علویه خانم» هدایت یک کمدیست که آن را در یکی از مقالات پیش شرح ونقد کردهام. اما، به رغم کمدی بودن، صحنه واقع بینانه و دردناکی درآن هست که بجاست در این جا نقل کنیم:
یراق را بریدند و اسبی را که در برف زمین خورده بود به ضرب قنوت بلند کردند. حیوان از شدت درد به خود میلرزید... اسبهای لاغر و مسلول که خاموت گردن آنهرا را خم کرده و عرق و برف به هم آغشته شده از تنشان میچکید. شلاق سیاه زهی تر در هوا صدا میکرد و روی لنبر آنها پایین میآمد. گوشت تنشان میپرید ولی به قدری پیر و ناتوان بودند که جرأت شورش و حرکت از آنها رفته بود. به هر ضربت شلاق همدیگر را گاز میگرفتند و به هم لگد میزدند. سرفه که میکردند کف خونین از دهنشان بیرون میآمد. ۱۴
پات سگ اصیل اسکاتلندی نازپروردهایست که اتوموبیل صاحبش در ورامین توقف میکند. پات به حس بهارمستان پی سگ مادهای را میگیرد. صاحبش از یافتن او ناامید میشود و پات جا میماند:
نصف شب پات از صدای ناله خودش از خواب پرید. هراسان بلند شد، در چندین کوچه پرسه زد، دیوارها را بو کشید و مدتی ویلان و سرگردان در کوچه ها گشت. بالاخره گرسنگی شدیدی احساس کرد. به میدان که برگشت... یک نفر که نان زیر بغلش بود به او گفت « بیاه... بیاه»... و یک تکه نان گرم جلو او انداخت. پات هم پس از اندکی تردید نان را خورد و دمش را برای او جنبانید. آن شخص، نان را روی سکوی دکان گذاشت، با ترس و احتیاط دستی روی سر پات کشید، بعد با هردو دستش قلادهی او را بازکرد. . . ولی همین که دمش را تکان داد و نزدیک صاحب دکان رفت، لگد محکمی به پهلویش خورد و ناله کنان دور شد...
از آن روز پات به جز لگد، قُلبه سنگ و ضرب چماق چیز دیگری از این مردم عایدش نشده بود. مثل این که همه آنها دشمن خونی او بودند و از شکنجه او کیف میبردند. ۱۵
جمله آخر خواننده را به یاد تحلیل سکویل- وست میاندازد: «این طرز رفتار به این جهت نیست که این مردم بیرحماند، بلکه به خاطر این است که ناآگاهاند... ولی علت هر چه باشد نتیجه یکیست».
گاهی پات را فقط کتک میزدند، گاهی چیزی برای خوردن برایش پرت میکردند و بعد از خوردن آن با لگد و پاره آجر بهایش را از او میگرفتند. فقط یک بار از کسی نوازش دید و کتک نخورد. آن هم مسافری بود که با اتوموبیل از آن جا میگذشت و برای ناهار توقف کرده بود.
یکی مثل صاحبش. «آن مرد تکه های نان را به ماست آلوده میکرد و جلو او میانداخت. پات... آن نانها را میخورد و چشمهای میشی خوش حالت و پر از عجز خودش را از روی تشکر به صورت آن مرد دوخته بود و دمش را میجنباند... پات یک شکم غذا خورد بی آن که این غذا با کتک قطع شود». پات پی مرد را گرفت و او هم گاهی دستی به سرش میکشید. اما در اندک مدتی سوار اتوموبیل شد و به راه افتاد. پات با همه وجودش دوید ودوید و دوید. و آن قدر دوید که «برون از رمق در حیاتش» نماند. و این آخر کار بود. پس از «دو زمستان» سرگردانی، گرسنگی کشیدن، کتک خوردن و از همه بدتر تنهایی و بی کسی و بی سروسامانی از پا درآمد و در انتظار مرگ نشست:
نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند... یکی از آنها با احتیاط آمد نزدیک او نشست، به دقت نگاه کرد. همین که مطمئن شد پات هنوز کاملا نمرده است دوباره پرید. این سه کلاغ برای درآوردن دو چشم میشی او آمده بودند. ۱۶
اما داستان فقط حکایت رفتار بیرحمانه با حیوانات- در این مورد یک سگ ولگرد و بی صاحب – نیست. این سگ اساساً آواره است تا ولگرد. یعنی ولگرد بودنش به این دلیل است که از اصل و ریشه و خانه و کاشانهاش کنده شده و در سرزمین غربت دچار خشم طبیعت و بیرحمی بشریت شده است. سگ و گربه ولگرد، یعنی آنهایی که پدر ومادر واجداد و آباءشان نیز ولگرد بودهاند و در نتیجه خود ولگرد به دنیا آمدهاند، از تیرهای دیگرند. اینها ولگردی درطبیعتشان است، غربت وطنشان است، کتک خوردن عادتشان است، گرسنگی کشیدن امتیازشان است. سختی میکشند و جفا میبینند و رنج میبرند اما این همه را جزء طبیعت میدانند. یعنی ملاک دیگری ندارند و تجربه دیگری نداشتهاند که به نسبت آن وضع فعلی خود را بسنجند. خانهای نداشته اند که صلح و امنیت آن را به خاطر داشته باشند. دست محبتی بر سرو پشتشان کشیده نشده که به یاد آن در آتش حسرت بسوزند:
ولی چیزی که بیشتر پات را شکنجه میداد احتیاج او به نوازش بود. او مثل بچهای بود که همهاش توسری خورده و فحش شنیده اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصاً با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش از پیش احتیاج به نوازش داشت. چشمهای او این نوازش را گدایی میکردند و حاضر بود جان خود را بدهد درصورتی که یک نفر به او اظهار محبت بکند و با دست روی سرش بکشد. ۱۷
او که از بدو تولدش عشق و محبت دیده بود اکنون از عشق و محبت به کلی محروم شده بود و به جای آن با کینه ونفرت روبه رو بود. عشق دیدن و عشق ورزیدن دو روی سکه عشقاند: نمیتوان عشق دید و عشق نورزید؛ نمیتوان عشق ندید و عشق ورزید. اگر بدون عشق دیدن زندگی دردناک است بدون عشق ورزیدن هم دردناک است:
او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به کسی ابراز بکند، برایش فداکاری بنماید. حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان بدهد. اما به نظر میآید هیچ کس از او حمایت نمیکرد. و توی هر چشممی نگاه میکرد به جز کینه و شرارت چیز دیگری نمیخواند، و هر حرکتی که برای جلب توجه این آدمها میکرد مثل این بود که خشم و غضب آنها را بیشتر بر میانگیخت. ۱۸
پات یک سگ اصیل اسکاتلندیست که خانهای امن و لقمهای گرم و صاحبی مهربان داشته بود. بازیهای کودکیاش را به یاد میآورد، اول با برادرش که « گوشهای بَلبَله او را گاز میگرفت، زمین میخوردند، بلند میشدند، میدویدند»، بعد با پسر صاحبش که « در ته باغ دنبال او میدوید، پارس میکرد، لباسش را دندان میگرفت». اکنون روزگار کاملاً دیگر شده بود، ولی با درد و رنج مضاعف: یک بار به خاطر گرسنگی کشیدن و کتک خوردن؛ یک بار برای به یاد آوردن روزگار امنیت و سعادت.
این موضوع در روان داستانهای هدایت سابقه دارد، روان داستانهایی که موجود آواره در آنها انسان است نه حیوان. راوی داستان زنده به گور میگوید: «همین طور که خوابیده بودم دلم میخواست بچه کوچک بودم. همان گلین باجی که برایم قصه میگفت و آب دهن خودش را فرومیداد این جا بالای سرم نشسته بود... او با آب وتاب برایم قصه میگفت و آهسته چشمهایش به هم فرو میرفت».۱۹ این نوستالژی دوره کودکی در بوف کور نیز، در چند جا، صریحاً بیان میشود. مثلا: « کاش میتوانستم مانند زمانی که بچه ونادان بودم آهسته بخوابم – خواب راحت وبی دغدغه».۲۰ و مثال دیگر: «برای من ابدیت عبارت از این بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سَرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشهایم را ببندم و سرم را در دامن او پنهان کنم».۲۱
اما یک خاطره دیگر فراسوی همه خاطرههای گذشته بود: خاطره زمان شیرخواری، زمان وابستگی، زمان مهر غریزی مادر:
در میان بوهایی که به مشامش میرسید بویی که بیش از همه او را گیج میکرد بوی شیربرنج جلو پسربچه بود- این مایع سفید که آن قدر شبیه شیر مادرش بود... ناگهان یک حالت کرختی به او دست داد. به نظرش آمد وقتی که بچه بود و از پستان مادرش آن مایع گرم مغذی را میمکید و زبان نرم و محکم او تنش را میلیسید و پاک میکرد. بوی تندی که درآغوش مادرش و در مجاورت برادرش استشمام میکرد ، بوی تند و سنگین مادرش و شیر او در بینیاش جان گرفت.
همین که شیرمست میشد... گرمای سیالی در تمام رگ و پی او میدوید، سرش سنگین و از پستان مادرش جدا میشد و یک خواب عمیق... دنبال آن میآمد- چه لذتی بیش از این ممکن بود که دستهایش را بیاختیار به پستانهای مادرش فشار میداد [و] بدون زحمت و دوندگی شیر درمیآمد. ۲۲
نکته را با همین جمله «بدون زحمت و دوندگی شیر درمیآمد» میتوان باز کرد. این نوستالژی وابستگی کودکانه در داستان تاریکخانهی هدایت به حد اعلای خود نمودار میشود؛ یعنی حالتی که جنین در زهدان مادرش به کلی به او وابسته، بلکه پیوسته است؛ با او یکی ست؛ نسبت به خود به عنوان یک موجود جدا و مستقل آگاه نیست؛ همه نیازهایش خود به خود برآورده میشود و به جهان خارج و بیگانه از خود نیازی ندارد. راوی داستان به مرد منزوی میگوید:
حالتی که شما جستجو میکنین حالت جنین در رحم مادره که بیدوندگی، کشمکش و تملق در مییون جدار سرخ گرم و نرم روی هم خمیده، آهسته خون مادرش را میمکه و همه خواهشها و احتیاجاتش خود به خود برآورده میشه- این همون نوستالژی بهشت گمشده ایس که در ته وجود هر بشری وجود داره، آدم درخودش و تو خودش زندگی میکنه. ۲۳
« این وطن مصر و عراق و شام نیست/ این وطن جاییست کاو را نام نیست». به این ترتیب در داستان سگ ولگرد سه لایه تشخیص داده میشود. لایه اول، حکایتی از دفتار انسان با حیوان است، از بیرحمی بشر نسبت به حیوان بیآزار- شاید چنان که سکویل وست میگوید- بیشتر به خاطر نادانی و ناآگاهیاش نسبت به درد و رنجی که میرساند.
لایه دوم، موضوع رنج مضاعف پات است از کتک خوردن وگرسنگی کشیدن و درعین حال روزگار امن و آسایش و عزت را به خاطر آوردن. لایه سوم اما نوستالژی بهشت گمشده کودکی و- از آن کامل تر- زهدان مادر است که در آن نه نیاز وجود دارد نه ترس نه آگاهی- و نه بیگانگی.واین لایه سوم است که آشکارا جنبه تمثیلی یا الگوریک داستان را نشان میدهد، یعنی مشکلی هم روان شناختی و هم هستی شناختی که هم سگ هم انسان ممکن است با آن رو به رو باشند یا رو به رو شوند؛ مشکل از دیگران بیگانه بودن، حتی از خود بیگانه بودن- «خود»ی که « از اصل خویش دور مانده» و در جستجوی « روزگار وصل خویش» است. بی جهت نیست که در اوایل داستان، در شرح شکل و شمایل پات میخوانیم که:
در ته چشمهای او یک روح انسانی دیده میشد... یک چیز بیپایان در چشمهایش موج میزد و پیامی با خود داشت که نمیشد آن را دریافت... نه تنها یک تشابه بین چشمهای او و انسان وجود داشت بلکه یک نوع تساوی دیده می شد.
گردش دوران (49)
بسيار بگشتيم بگرد در و دشت ،
اندر همه آفاق بگشتيم بگشت ؛
كس را نشنيديم كه آمد زين راه
راهي كه برفت، راهرو باز نگشت !
(50)
ما لعبتگانيم و فلك لعبت باز ،
از روي حقيقتي نه از روي مجاز ؛
يكچند درين بساط بازي كرديم ،
رفتيم بصندوق عدم يك يك باز !
(51)
اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود ،
ني نام ز ما و نه نشان خواهد بود ؛
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل ،
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود .
(52)
بر مفرش خاك خفتگان مي بينم ،
در زير زمين نهفتگان مي بينم ؛
چندانكه بصحراي عدم مينگرم ،
نا آمدگان و رفتگان مي بينم !
(53)
اين كهنه رباط را كه عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است ،
بزمي است كه وامانده ي صد جمشيد است ،
گوريست كه خوابگاه صد بهرام است !
(54)
آن قصر كه بهرام درو جام گرفت ،
آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت ؛
بهرام كه گور ميگرفتي همه عمر ،
ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت ؟
(55)
مرغي ديدم نشسته بر باره ي توس ،
در چنگ گرفته كله ي كيكاوس ،
با كله همي گفت كه: افسوس، افسوس !
كو بانك جرسها و كجا ناله ي كوس ؟
(56)
آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو ،
بر در گه او شهان نهادندي رو ،
ديديم كه بر كنگره اش فاخته اي
بنشسته همي گفت كه: “كوكو، كو كو؟“
ذرات گردانده:
(57)
از تن چو برفت جان پاك من و تو ،
خشتي دو نهند بر مغاك من و تو ؛
و آنگه ز براي خشت گور دگران ،
در كالبد كشند خاك من و تو ،
(58)
٭ هر ذره كه بر روي زميني بوده است ،
خورشيد رخي، زهره جبيني بوده است ،
گرد از رخ آستين به آذرم فشان ،
كان هم رخ خوب نازنيني بوده است .
(59)
اي پير خردمند پگه تر بر خيز ،
وان كودك خاك بيز را بنگر تيز ،
پندش ده و گو كه، نرم نرمك مي بيز ،
مغز سر كيقباد و چشم پرويز !
(60)
بنگر ز صبا دامن گل چاك شده ،
بلبل ز جمال گل طربناك شده ؛
در سايه ي گل نشين كه بسيار اين گل ،
از خاك بر آمده است و در خاك شده !
بههار هات و گوڵ و نهسرینهکهم نا
شنهش هات بۆنى نهورۆزى نههێنا
مهلان هاتن، گوڵانى دهشتودهر نین
ئهرێ بۆچى گوڵ و مهل هاوسهفهر نین؟
گوڵستان چى بهسهر هات، چى بهسهر هات؟
کهئایینى بههاران نایهتهیاد؟
ههور بۆچى دهناڵێنێ بهیانى؟
دهڵێ چى وا بهگرمهى پڕ لهژانى؟
لهبهر چى گوڵ دڵى پڕ لهبرینه؟
چ قهوماوهلهبولبول وا خهمینه؟
چ ژانێکه، چ ژانێکهبهناسۆر،
کهگوڵزارى وهها خستهشهڕوشۆر؟
شنهبۆچى ههمووى ههر بۆنى خوێنه؟
وهنهوشهچۆنهئاوا مل بهکوێنه؟
گوڵى نێرگز لهبهر چى سهرنهوى بوو؟
چ بوو قومرى غهریب هات و غهریب چوو؟
لهبهر چى باڵى پهروانهشکاوه؟
لهگشت لا بۆ غوبارى غهم پژاوه؟
لهبهر چى دهنگى خۆشخوان نایهئهمڕۆ؟
نهما دهنگت، لهکوێى ساقى، لهکوێى تۆ؟
چ دهردێک هات کهئهم دهشتهى تهنیوه؟
چ دهشتێکهکهوا ڕهنگى پهڕیوه؟
لهبهر چى خۆر خهوى لێکهوت و نهبزووت؟
بههار هات و گوڵى نهورۆز نهپشکووت؟
گوڵ و خۆر کام قسهى تاڵیان لهکێ بیست؟
کهئهم لێوى کرۆشت، ئهو مهرگى خۆى ویست؟
دهڵێى گوڵ تازهبووکى نامراده،
کهزاوا ڕۆى و... پهردهش، پڕ لهیاده
دهیندارى زهوى بوو خۆر، دیاره
لهخوێنى ههر شههیدێک شهرمهزاره
بههارێ! سهرههڵێنه، بێرهبۆ لام
بزهت بێتێ، لهخهم دهربێنهدنیام
بههارێ! ههسته، بهو ههورى قهدهم خۆش
بڵێ تێراو بکا دهشتى سهوزپۆش
لهڕهنگ و بۆ زویرن، زهرد و بێبۆن،
کهسهرو و یاسهمهن ههرچاوهڕێى تۆن
نهوایى نوێى دهوێ باڵدارى بێجووت
لهتهنیایى وهڕهز بوو، وا دڵى سووت
لهقۆڵ دهربێنهدهستى گوڵ پژێنت!
بهسهوزهگوڵ ببهخشێ، پێ و شوێنت
لهتارا دهربخهنۆ بووکى سهرچڵ
کهنهشکێنێ خهفهت ئهستوندهکى دڵ
نهسیمى بهربهیان با بێ بهجارێ
خهوى بهفرین لهچاوى گوڵ بتارێ
بههارێ! سهیرى که، خاکى بهڵاگر
کهچۆن کهوتۆتهژێر بارانی ئاگر
بههارێ! سهیرى که، خاکى خهفهتپێژ
کهچۆن ههر پنجهدڕکێک بۆتهخوێنرێژ!
بههارێ! چاو بگێڕه، دهشتى غهمناک
لهههرلا کوشتهیهک کهوتۆتهسهر خاک
بههارێ! سهیرى که، کێو و دهر و دۆڵ
ههموو ههر خوێنه، بێدهنگ و کپ و چۆڵ
بههارێ! پڕ بهکۆشت لالهبێنه
لهسهرى گۆڕى عهزیزان، بیوهرێنه!
دڵى شووشهو قهدى سوورگوڵ شکاون
شهراب و سوورهگوڵ وا تێکڕژاون
لهههر دووکیان گڕێک ههستێنهتاوێ
پهڵاسی دهرد و ژانى تێبهاوێ
بههارێ! سۆزى عیشقم باوهشێن که
بهشیر و شهکرى ئهو عیشقهم ههوێن که!
سهرێ بمکهبههاژهى جۆیباران
سهرێ بمکهبرووسکهى روونى ئاسمان
وهرهبمکهبهههورێکى ڕق ئهستوور
کهگرمهم، پڕ بکا خوار و سهر و ژوور
بههارێ! ههر بژى، بژوێنى ژینى
کهوهرزى خۆرهتاو، کانى ئهوینى
ئهمێستاکهش، جهوانى لێرهماوه
نهفهس گهرمهو، ئهوین جێگهى ههراوه
مهڵێ دارێک شکا و ئیتر وشک بوو
سبهینێ هاکا دیتت خهڵفى ههڵچوو
مهڵێ ئهم سهرزهمینهشۆرهکاته
سبهى، کاتێ بههار هات، سووروساته
بههارێ! گهر بمێنى لهم دیاره
دهبینى خوێنى نێو خاک، ئهم بههاره...
ههتا پشتێن گوڵاڵهى سوور دههێنێ
وهکوو ئاگر لهدووکهڵ سهر دهرێنێ
گوڵى سوور دێتهوهبهردهرکى ماڵێ
ئهگهرچى سهد خهزانیش ڕاى بماڵێ
بههارێ! خۆش بژى و ههر خۆش بمێنى
خهڵاتى گوڵ بکهیت و لێى بسێنى
تهمهن مهودا بدا سهر ههڵدههێنین
دڵ و گیان لێک دهئاڵێنین، دهمێنین
ئهگهر ئاگر لهڕێ بێت و ئهگهر خوێن
شهپۆل بێ و گهردهلوول بێ، ئێمهههر دێین
کهئهمجار هاتى ژینت شادمان بێ
سهرت سهوز و دڵت ههر ئاوهدان بێ
کهنهورۆزێکى دی هاتیتهدیدار
بهئایینێکی دی بتبینم ئهمجار
فرهنگ عبارت است از مجموعه ی دانسته ها و یافته های مادی و معنوی انسان از آغاز آفرینش تاکنون. فرهنگ را می توان به دو دسته ی رسمی و غیر رسمی و یا مکتوب و شفاهی تقسیم کرد. فرهنگ رسمی آن بخش از دانش را در برمی گیرد که به صورت نوشتاری با ذکر نام نویسنده یا آفریننده ی آن بر پایه ی اصول مدون ثبت شده و در زمره و آثار ماندگار میراث بشری در دسترس عموم قرار گرفته است. اما فرهنگ غیر رسمی یافولکلورآن بخش از دانسته های انسان را شامل می شود که تمام ابعاد زندگی مردم را اعم از مادی و معنوی در برمی گیرد. در واقع فولکلور میدان وسیعی از فرهنگ هر ملت است، از لباس و مسکن گرفته تا زیرانداز و نقش و نگار و خوردنی های گوناگون و حتی نحوه ی کسب و کار و معیشت آنها.
تهاجم فرهنگ تهدیدکننده ترین خطر برای فرهنگ محسوب می شود که امروزه با نیرومندتر شدن مهاجمان گسترده تر و ریشه دارتر شده و بیشترین نفوذ و تأثیر را برای فکر و آداب و رسوم و زبان ها گذاشته است. بنابراین بر خود لازم می دانیم که به گوشه هایی از این توطئه پنهان اشاره کنم.
هرگاه جریان روشنفکری از مفهوم و محتوای محتوای حقیقی خود خالی شود،به جای نقش مثبتی که می تواند در حیات و اعتلای یک ملت داشته باشد، به تخریب فرهنگ ملی، باورها و توانایی های ملت پرداخته و در خدمت سیاسیت های استکباری، به ویژه در بعد تحمیل فرهنگ بیگانه و مغایر با مصالح آن ملت، قرار میگیرد.درطول تاریخ،مهمترین نقش منفی ای که روشنفکران وابسته داشته اند، مسخ فرهنگ ملتها بوده است.
استکبار که دوران هجوم نظامی و تسخیر فیزیکی کشورها را تجربه کرده و پشت سر گذاشته است، بهترین راه در اختیار گرفتن منابع انسانی و مادی ملتها را مسخ فرهنگ آن کشور یافته و برای اجرای مقاصد خود، پیشقراولانی نیاز دارد که بتوانند خواسته های او را در میان ملت خود محقق سازند، لذا به جذب، آموزش، تربیت و سازماندهی افراد نخبه پرداخته و آنان را به عنوان متفکر و روشنفکر، به توده های ملت و حکمرانان ناآگاه تحمیل میکند.درسالهای اخیر سازمان هایی چون فراماسونری در این راستا به خدمت گرفته شدند،امروزنیزآنچه که درخاورمیانه ودنیای اعراب روی میدهد شاهدی بر این مدعی است.
البته استعمارگران شرق و غرب، تنها از راه روشنفکران وابسته نمی توانند استیلای خود را بر کشورها و منابع آن تأمین کنند، بلکه افراد قلدر و بی سوادی را نیز نیاز دارند که بتوانند قدرت آنان را همراه با فکر و اندیشه ی روشنفکران تربیت شده در خدمت خود بگیرند. برای مثال آنان در انجام این مقصود، در ترکیه، «آتاتورک» را واجد این ویژگی ها یافته و بر سر کار آوردند و در ایران «رضاخان میرپنج» را مطلوب نظر خود یافته و او را بر مسند قدرت نشانیدند.
روشنفکران وابسته با انتشار روزنامه ها و مجلات متعدد، نشر کتاب های گوناگون در جهت اشاعه ی فرهنگ دلخواه غرب و شرق در میان مردم، وارد شدن در دستگاه سیاست و قدرت، سکان جامعه را به سمت آنچه آمرانش می خواهند، به گردش در می آورند.
وابستگی شدید روشنفکران به شرق یا غرب در بسیاری موارد، بیشتر از ناحیه مرعوب شدن آنان در برابر پیشرفت های فنی و علمی و نظم و انضباط ظاهری حاکم بر جوامعشان می باشد. لذا معتقدند که برای رسیدن به دروازه های تمدن باید از همان راهی بروند که این جوامع رفته اند و این اعتقاد بزرگترین فرصت را برای تهاجم فرهنگی در اختیار بیگانگان قرار داده است.
زبان را هم مثل دین، مثل نژاد از دستاویزهی جدا افکنی کرده اند، در حالی که زبان وسیله ی تفهیم و تفاهم و وحدت است.
سیاست سلطه حتی با استفاده از نقاط ضعف مردم عوام می تواند با مطرح کردن تفاوت لهجه های یک زبان میان وحدت طبیعی یک ملت نفاق بیاندازد. همان سیاست Divide to rule جدایی بنداز و حکومت کن.
مراد اورنگ در کتاب کرد شناسی می گوید:«فرهنگ و کتاب کردان نمودار فرهنگ و زبان آویستا و پهلوی و فارسی سره می باشد که در میان آنان نگه داری شده است».(مراد اورنگ / کرد شناسی:ص7)
واسیلی نیکیتین می نویسد:« این اعتقاد همه کردهاست که می گویند:" اگر زبان فارسی به یکباره محو و نابود شود می توان آن را روی واژه های ایرانی خالص که همان زبان کردی است دوباره زنده کرد"امروزه سنگینی بار زبان فارسی بیشتر بر دوش کردان است.»(واسیلی نیکیتین / کرد و کردستان / ترجمه محمد قاضی ص 553)
سیدعلی سیدنیا می نویسد: «زبان کردی یکی از زبان های اصیل و بزرگترین زبان های ایرانی است. به احتمال قوی این زبان از بقایای زبان مادی و از ریشه زبان های هند و اروپایی است». (سید علی سیدنیا، ایلها و طایفه های عشایر کرد ایران ص 15)
سرلشکر مظفر زنگنه می گوید:«در خاورشناسان معروف دارتستر می گوید که اوستای زرتشت به زبان مدی (مادی) نوشته استدابرن قرن اول میلادی می گوید زبان پارسی و زبان مادی از ایران قدیم یک ریشه اند. پروفسور سایکس هم مانند استدابرن می گوید مادها عشایر کرد هستند و زبان آنها نیز هند و اروپایی است».(سرلشکر مظفر زنگنه / دودمان آریایی، صص150و151)
و...
هدف از نقل گفته های نویسندگان و مورخان و دانشمندان نامبرده این نیست که ثابت کنیم زبان کردی همان زبان مادی ، زبان اوستا و زرتشت پیامبر است زیرا اصل مسلم دیگر از حالت فرضیه خارج شده و دوباره نیاز به اثبات ندارد.
هدف اینست که همه ایرانیان بالاخص کردتباران ارزش و اهمیت و قدر و منزلت زبان خود را شناخته و باور کنند و در حفظ و غنی کردن زبانشان بکوشند در این راستا خود نیز شروع به مطالعه و تحقیق نمایند تا زبانی را که نیاکان چند هزار ساله مان در راه حفظ آن در گیر و دار تاریخ و فراز ونشیب هایش با جان و دل کوشیده اند به راحتی از دست ندهیم و ما نیز بتوانیم سرافرازانه پاسخگوی نسلهای آینده مان باشیم.این مهم جز از طریق فرا گرفتن زبان(زیرا هر چه تعداد افراد بیشتری به یک زبان تکلم کنند امکان نابودی آن زبان کمتر است) تحقبق وتفحص پیرامون ان وتاسیس اموزشکده هاوفرهنگستانها برای ان و حفظ و صیانت از آن دربرابر نابودی واضمحلال در زبان ها و فرهنگ های دیگر، نگارش کتاب ها و مقالات توسط ان و آشنا نمودن هرچه بیشتر فرزندان با زبان مادریشان و دریک کلام آشتی با زبان مادری محقق نمی شود.
آداب و رسوم هر ملت همان اعمال، رفتار و گفتاری هستند که بخش مهمی از فرهنگش را تشکیل می دهند. هر ملت بنا به طرز تفکر، نگرش، عقاید و ارزش هایش مجموعه ای سنت و رسوم دارد که در طول تاریخ نسل به نسل منتقل شده، ریشه یافته و اشاعه پیدا کرده اند. گاهاً منحرف شده و یا نابود گشته اند. حتی تاریخ یک ملت را می توان با استفاده از آداب و رسومات آن ملت بهتر شناخته و درک کرد. شکل گیری هویت و شخصیت نسل های جدید بدون آگاهی از رسومات پدرانشان امری است محال. آداب و رسوم هر ملت زبان گویای رفتار و احساسات یک ملت است. بنابراین دلایل در طول تاریخ یکی از مهم ترین هدف های مطلوب برای تهاجم فرهنگی بوده است، عملی که رضاخان با شعار یکپارچگی تمام ملت های ایران انجام داد مانند سیاست اعمال فشار برای قبول زبان فارسی به عنوان زبان اصلی، کنار گذاشتن لباس محلی و نبود اجازه برای برقرای مراسم محلی، سخت گیری در مورد انجام سنت های جامعه و جایگزینی آنها با برنامه های متأثر از بیگانگان، تصویب و اعمال قوانین و ضوابطی به دوراز هویت ملی ملت ها و در نهایت به شکست انجامید . در جهان امروز بیش از هرچیز هویت ملت هاست که مورد تعرض تهاجمان قرار می گیرد و در این راستا از بین بردن کامل آداب و رسوم یک ملت در راه رسیدن به بی هویت کردن آنها در رأس برنامه قرار دارد. همان برنامه مضمحل کننده ی کننده تهاجم فرهنگی.
در پایان باید خاطرنشان کرد در دنیای امروز کشورها و ملتها می روند که در دایره ی سیستم واحدی درآیند و دانش به وسیله ی ارتباطات و اینترنت کشورهای جهان را مثل ظروف مرتبط به هم مربوط و هموند ساخته و کشورهای جهانی در حال هم سطح شدن و به صورت یک جامعه جهانی هستند.همین امر باعث افزایش سطح آگاهی و بیداری ملتها و در نتیجه ایجاد موقعیت مناسب برای پیشرفت در میدان کشورهای بزرگ شده است.لذا با فطعیت میتوان اطمینان یافت که ملل و مردم جهان دیگر فریب ترفندهای اختلاف افکن قدرتهای سلطه جو وامپریالیستی رانخواهندخوردو خود خواهند توانست پروسه ی آزادی رابه مرحله اجرا برسانند.
منابع:زمستان درفرهنگ مردم کرد/هاشم سلیمی/سروش/تهران 1381چاپ اول
تهاجم فرهنگی غرب 2/میرزا ملکم خان/چاپ اول زمستان 1373
وهرگیراو له گۆڤاری ڕهوهز
77 2- سرمایه داری « پول » را جانشین خدا
و « تولید » را جانشین توحید
و « اقتصاد » را جانشین عشق
و « قدرت » را به جای حقیقت
و « لذت » را به جای کمال
سلطه بر طبیعت را به جای « تسلط بر خویش »
قانون جنگلی که وارث هزاران سال فرهنگ و قانون و حقوق می شود،
و رابطه ها ،رابطه گرگان و سگانی که بر مرداری هجوم برده اند و این بر آن مخلب میکشد و این بر آن منقار؛
زندگی کردن برای مصرف،قربانی کردن « آسایش » برای ساختن و خریدن « وسایل آسایش » و در نهایت انسان پرستنده می ماند؛
اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، ارزش، زیبایی ها، مطلق، خیر، بینایی،
آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز:
سرمایه و سکس
آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف:
مسخ فطرت، بندگی و جنون در پست ترین و ننگین ترین شکلش.
278- چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
بود کاندرین جم پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از ان لبان کام گیرد؟ ناآشنایان
279 2792222222279- در مکتب اعتقادی من انسان نماینده خدا ، جانشین وی ، همانند وی و دارای خصایص اخلاقی خدا و امانتدار او ، تعمیم یافته حقایق بوسیله او ، مسجود همه فرشتگان بزرگ و کوچک و تمام هستی ، بحر و بر ، زمین و آسمان ، همه مسخر اراده علم و تکنیک اوست و بالاخره خویشاوند ذاتی خداست
280- کتابهای دکتر شریعتی طبقه بندی شده توسط بنیاد فرهنگی دکتر شریعتی به شرح زیر است:
مجموعه آثار - ۱ - با مخاطب های آشنا
مجموعه آثار - ۲ - خود سازی انقلابی
مجموعه آثار - ۳ - ابوذر
مجموعه آثار - ۴ - بازگشت
مجموعه آثار - ۵ - ما و اقبال
مجموعه آثار - ۶ - تحلیلی از مناسک حج
مجموعه آثار - ۷ - شیعه
مجموعه آثار - ۸ - نیایش
مجموعه آثار - ۹ - تشیع علوی و تشیع صفوی
مجموعه آثار - ۱۰ - جهت گیری طبقاتی اسلام
مجموعه آثار - ۱۱ - تاریخ تمدن ۱
مجموعه آثار - ۱۲ - تاریخ تمدن ۲
مجموعه آثار - ۱۳ - هبوط در کویر
مجموعه آثار - ۱۴ - تاریخ و شناخت ادیان ۱
مجموعه آثار - ۱۵ - تاریخ و شناخت ادیان ۲
مجموعه آثار - ۱۶ - اسلام شناسی ۱
مجموعه آثار - ۱۷ - اسلام شناسی ۲
مجموعه آثار - ۱۸ - اسلام شناسی ۳
مجموعه آثار - ۱۹ - حسین وارث آدم
مجموعه آثار - ۲۰ - چه باید کرد؟
مجموعه آثار - ۲۱ - زن
مجموعه آثار - ۲۲ - مذهب علیه مذهب
مجموعه آثار - ۲۳ - جهان بینی و ایدئولوژی ۱ تا ۵
مجموعه آثار - ۲۴ - انسان
مجموعه آثار - ۲۵ - انسان بی خود
مجموعه آثار - ۲۶ - علی(ع)
مجموعه آثار - ۲۷ - بازشناسی هویت ایرانی/اسلامی
مجموعه آثار - ۲۸ - روش شناخت اسلام
مجموعه آثار - ۲9 - میعاد با ابراهیم
مجموعه آثار مجموعه آثار - ۳۰ - اسلام شناسی
مجموعه آثار - ۳۱ - ویژگی های قرون جدید
مجموعه آثار - ۳۲ - هنر
مجموعه آثار - ۳۳ - گفتگوهای تنهایی ۱ و 2
مجموعه آثار - ۳۴ - نامه ها
مجموعه آثار - ۳۵ - آثار گوناگونبا تــــه زو سه رده بـــه تۆز و گـــه رده
دیاره لای شه خته یه نا خۆش خه وه رێ
داره خۆی ده ڕنێ خه زڵ هه ڵده وه رێ
هــــه وره ڕه ش پـۆش وبـه گـریــه ونـاڵـــه
سه ره تای شیـــوه نی مــــه رگی ساڵــه
به گژه ی سه ردی هه ناسه ی که ژو کۆ
ژیـــنی خۆی هاته وه بـیــــر پیره هه ڵۆ :
داخـــه کـه م بــۆ گوڕ و تـیـنـی جـوانــیـم
ئه و ده مه ی چوخن وچـــبـــووم بۆ وانیم ؟
هــێزو ســۆمای نــییـــه بــاڵ وچـــاوم
مامــــه وه گــــرده نشــــین بـــــێ ڕاوم
دووره گۆشت پۆڕو که وم ورده که وم
گۆشته نێچـیــرێ مه گه ر بــێتــــه خه وم
وا هــــه ڵۆی مــردنــه ڕاوی کـــردم
ڕاو بــــه تــــــا ڵـــی مـــنــه هاکا مـــردم
مــردنیـــش هــێنــده نــه ســووکه و سانا
سه ری لــێ گـێـژه هــــه زاران زانـــــا
چـــم بــه ســـه ردێ کــه نه مام ومردم
پــه ڕی به ربــایـــه ک وخـــــۆڵـی وردم
گیان به ره وکوێ ده فڕێ ڕوون نییه بۆم
تــۆ بـــڵێی بـچـتـه وه لای بــاوه هــه ڵۆم؟
تو بــڵێی ڕاوێ هـه بێ لـه و بــه رزه ؟
پاش هه موو چه رمه سه ری ئه م عه رزه
داخـم ئـه و ڕازه لــه بــن سه رپــــۆشـه
ســه فــه ری نـــا بـــه ڵه دی نـــا خۆشـه
دڵ و د یـــده م کــه بـــه دونــیـــا فــێره
چـــه ندی پــێم بکرێ ده مــێنــم لــێره
ژیــن گـــه لــێ شــیــرینه فـیـزی ناوێ
بۆ مه به سـت سـه رده نه وێنــم تـــاوێ
چـــــاری ئـــه م ده رده لــه لای قاڵاوه
گـــه رچـی زۆر پــیــره به لاوی مـــــاوه
ده چـــمــه لای و بــه وه چـــم لــێ نایه
ڕه شــیـیـه وئـــاوی ژیـــانــی لایـــــــــــه
سه ر نه وی دای له شه قـه ی شـا بــاڵان
هــــاتــه وێرانه یـــه کـــی جــــێ مــاڵان
بــوو به مـــیــوانی قه لـێکی ڕووڕه ش
چـــه په ڵ و ڕژد و له مه ردی بێ بـــه ش
قـــه ل قــڕی لێم مه یه پـێش زۆرداری
خوا شوکــر زۆر به کـه نه فــتــی دیــاری
زوو بـه چــیـت لــێم گه ره که پێم بێژه
دوور له مــن بگــره لــه شــم به نــوێژه
وتــی : ئه ی لاله قه لــه ی هه ر لاوم
پـــــیــرم و زۆر له مـــــه رگ تـــرســــاوم
هــه مـه پـرسێک و ده بــێ بــمبــووری
هـــۆی چــییــه تـۆ کـه لـــه مــردن دووری ؟
وه ک ده ڵێن ئێوه به چــل ساڵ بـاڕن
تـووشـی تـووش نـا یـه ن وکــۆسپ وبـــا رن
ڕێیــه کــم پــێ بــڵێ بـــۆ هه ر مانم
تـووی لات ده ست ده کــه وێ ده رمــــانـــم
سوێند ئه خۆم پــا شی هـه تا بـشـمـێنـم
هــه رکــه وێ ڕاوی بکــه م بـــــۆت بـێنـم
قــه ل گــو تی : هــۆزی هـــه ڵۆ زۆر خـاون
ســــه یـره لام چــۆنه کـه خــاوه ن نــاون
با ب و کــاکــت بـه نــه زانــی مـــــــــردن
بـیـری سـه ربـه رزیـــه وای لــێ کـــــردن
هه رکه ســێ به رزه فـڕه زوو ده مــــــــرێ
بــای بـڵنـدا یـی ســــــــه رو دڵ ده گــــرێ
مــــاڵی ئــێوه کـه لـه لــووتـکـه ی کــێوه
لای جــن و دێوه بــه ڵای زۆر پـێـوه
خـوێنـه پـۆڕ پـورگی ده خـاتـه خـــوێنـــێ
گـۆشـتـی کـه وی تـازه گـــرفـتی دێنـــــێ
جگـه ر و سـی و د ڵــی مــامـر ژه هـــره
تا وه هـا بی تــه قـه لات بـێ بــه هـــره
ده تـه وێ زۆر بـژی خـۆش ڕابـوێـری
خۆ له پــه نــد م گه ره که نه بـوێری
وه ره وه ک ئـێمه بـژی نـزم ونــــه وی
شه وله سه رگه نده ڵه دارێک ده خــه وی
خــواردنــی باشــی کـه تـۆ نـه تدیــــوه
گۆشــتـی بارگــیـنـی گـه نـی و تـۆپـــیــوه
کـردنـی چـیـنـه له پـــه یـن و شـیـاکــــــــه
تـــاو و تـیـنـی لـه شـه بـــۆ دڵ چـــاکــــــه
پـه نـدی بـــا پـیـره بـه مـیـرات مــــــــاوه
خـوێنــی زامـی کــه ره، ســۆ مــای چـاوه
گـفـتـی مـن گـه وهـه ره بـۆت هـه ڵڕێژم
تـاقـه دوو ڕێت لـه بـه ره پـێت بـــێژم :
یــان لـه نـاو بـۆ گـه ن و نـزمـایـی ژیــــــــان
یـان بـه سـه ربـه رزیه وه بـسـپــێره گـیـان
ڕا چــه نـی لـه م وتـه یـه پـیـره هــــــــــــــه ڵۆ
ها تـه بـه ر چـاوی گه لێ کـه نـــد وکـــــڵۆ
کــه وتـه نـاو گـێژی خـه یـا ڵات وخـه مــــان
مـان ئـه گـه ر وابـێ چ شـیـریـنـه نـه مـــــان
وتـــی : پـیـرۆز بــــێ له خـۆت ئـه م ژیـنـــــه
جـــه ژنــی تـۆ بـۆ مـه شـه پـۆڕ و شـیـنــــه
کـێ بـه سـه ربـه رزی ژیـا بــێ تــــــــــــاوێ
ژیـنـی قــا ڵاوی بـه پــووشــێـک نــــــــاوێ
چـاوه ڕێی مـه رگــه گـیـان بـا بــــــــیبــــا
پـه ڕو بـا ڵــــم لـه چـیـا بــا بــــی بـــــــــا
بـه هـه ڵۆیــی کــه لــه ژیــن بـێ به ش بــــــم
نــه ک هـه زار سـا ڵه قـه لـی ڕوو ڕه ش بـم
بـۆ شـتـێک ئـێسـتـه لـه خـۆم بـێــــزا ر م
مـن هـــه ڵۆ بـۆ چـی بـه تـۆ بـوو کــــــــــــــا رم ؟
مـه رد ئـه گـه ر کـا ری بـه نـا مـه ردانـــــه
ده ردی ســه ر بــاری هـه مـوو ده ردانـــــــــــــه
کـه و تـه خـۆ دای لـه شـه قـه ی بـاڵ دیسا
ئا گــرێکــی لـــــه ده روون دا یــیــــســـــــــا
ڕاسـتـه خـۆ بۆ ســه ر هــه ر بــۆ ســه ر چـوو
هـه ردی به جی هـیـشت وله هه وران ده رچــــوو
قـــــه ل هـــه زار ســا ڵ ژیــا بـه و تــه رزه
سـه ر نـه وی، هـێشـتـا هـــــــه ڵۆ هـه ر بـه رزه
(ترجمه کردی شعر عقاب دکتر پرویز ناتل خانلری توسط مامۆستا ههژار)
مشخصات فیلم:اسم اصلی فیلم: نیوه مانگ،محصول ایران و اتریش و فرانسه،تولید سال ۲۰۰۶ – اکران عمومی در اروپا ۲۰۰۷،بازیگران:اسماعیل غفاری، الله مراد رشتیانی، هدیه تهرانی، حسن پورشیرازی، گلشیفته فراهانی و ...طول فیلم: ۱۰۷ دقیقه،زبان اصلی: کردی و فارسی
چهارمین فیلم سینمایی بهمن قبادی فیلمساز ایرانی مانند سه فیلم پیشین او به درد و رنج مردم کرد می پردازد و باز مانند سه فیلم قبلی، نه به کردهای یک کشور بلکه به سرگذشت مردم اقلیمی یگانه و بزرگتر به نام "کردستان" نظر دارد.
فیلم در روستایی در کردستان ایران شروع می شود. کاکو کردی سرزنده و ساده دل است که از کار رانندگی اتوبوس روزگار می گذراند، اما به هنر موسیقی، به ویژه موسیقی سنتی مردم خود علاقه ای وافر دارد. او در گیر و دار یک معرکه جنگ خروس با تلفن همراه (موبایل) پیامی از "استاد مامو" دریافت می کند.
استاد مامو موسیقی دان یا نوازنده ای سالخورده است که همه کردهای هنردوست، مانند کاکو او را بزرگترین استاد زنده موسیقی کردی می دانند و برایش احترامی بی حد قائل هستند. او طبعا به خاطر سیاست های هنری رایج در جمهوری اسلامی از زندگی فعال هنری باز مانده است.
در عراق رژیم صدام حسین سقوط کرده است. کردهای کشور پس از تحمل دهها سال اسارت و بیداد، سرانجام در مناطق خود به آزادی دست یافته اند و پس از ۳۷ سال اختناق بیرحمانه توانسته اند با هویت قومی خود یگانه شوند. این رویداد تاریخی نه تنها برای کردهای عراق بلکه برای تمام کردهای منطقه که در کشورهای عراق و ایران و ترکیه و سوریه پراکنده هستند، خبری فرخنده است.
موسیقی: عنصری از هویت فرهنگی
استاد مامو که کردی اصیل و غیرتمند است، قصد دارد به گونه ای شایسته و ماندگار همبستگی خود را با کردهای عراق ابراز کند؛ پس تصمیم می گیرد با اهدای موسیقی خود سهم خود را در شکوفایی فرهنگ کرد ادا کند.
استاد مامو که از شوق آزادی کردهای عراق سر از پا نمی شناسد، در واپسین روزهای زندگی آرزویی جز این ندارد که برای هم تباران خود در آن سوی مرزهای ایران کنسرتی اجرا کند که "فریاد آزادی خلق" باشد.
این آرزو وجود استاد مامو را فرا می گیرد و او پس از تلاش و تقلای فراوان موفق می شود هم از مقامات ایران اجازه سفر به عراق را بگیرد و هم از کردهای عراق اجازه برگزاری کنسرت را در یکی از شهرهای بزرگ آن دیار.
استاد مامو ده پسر دارد که هر یک از آنها نوازنده سازی سنتی است. استاد مامو که هم حیثیت و اعتبار بسیار دارد و هم نفوذ کلامی قوی، فرزندان خود را قانع می کند که با او به این سفر پرمخاطره بروند. مامو و فرزندانش در اتوبوس کاکو جای می گیرند و از کردستان ایران به سوی مرز عراق راه می افتند.
با آغاز مسافرت گروه نوازندگان در دل طبیعت سرشار و پرتنوع کردستان، شالوده یک "فیلم جاده ای" کمابیش پرماجرا قوام می گیرد که با شور و شادی و امید شروع می شود، اما در هر قدم به یأس و اندوه و شکست نزدیک تر می شود.
استاد مامو که می داند کنسرت او بدون صدای زن جلوه و رونقی نخواهد داشت، به سراغ خواننده ای قدیمی به نام هشو می رود که "صدای آسمانی" او زبانزد همگان است. (با بازی هدیه تهرانی که به رغم گریم همچنان جوان و گیراست!)
خانم خواننده در روستایی کمابیش "رؤیایی" مسکن دارد که انبوهی از زنان زیبارو با حرکات دلفریب و جامه های رنگین آن را تسخیر کرده اند. جاگیری پیکرها و میزانسن صحنه یادآور نمایش های آیینی بهرام بیضایی در سینما و تئاتر است.
با وجود مقاومت فراوان زن خواننده، استاد مامو سرانجام موفق می شود او را نیز از کنج نومیدی و انزوا بیرون بکشد و با گروه خود همراه کند. و این البته در ایران امروز آغاز گرفتاری است. زنی تنها در میان یک دوجین مرد غریبه به عراق سفر می کند آن هم برای آواز خوانی!
وحشت سرگردانی
استاد مامو پیوسته با موجی از خیال یا "تجلی" روبروست که به گونه ای فشرده و نمادین سرنوشت او و قومش را به یادش می آورند. ترجیع بند یا موتیف مرکزی این رؤیاها تابوتی است که روی زمین لخت سرگردان است. مامو که مرگ خود را نزدیک می بیند، بارها خود را خفته در تابوتی می بیند که زنی مرموز به دشواری آن را به دنبال خود می کشد.
مامو که از شوق برپایی کنسرتی بزرگ برای کردهای عراق جانی تازه گرفته و می کوشد خوش بینی و امید را در فرزندان خود نیز زنده نگه دارد، خود به گونه ای مرموز و ناشناخته پیشاپیش ناکامی و شکست را احساس می کند.
احیای موسیقی اصیل کرد در عراق، برای مامو نوعی رسالت قدسی یا روحانی است که به رغم مخاطرات باید انجام بگیرد. موقعی خواننده زن در ته اتوبوس در حال تمرین ترانه ای پرسوز و گداز با استاد مامو است، مرزبانان ایرانی راه بر اتوبوس می بندند. صحنه ای گویا از ناتوانی آرزوهای نجیب قومی در مصاف با زور و اقتدار. زن با خفت و خواری زیر کف ماشین مخفی می شود و تخته چوبی مثل در تابوت روی او فرود می آید.
ماموران مسلح با گروه نوازندگان چون مشتی جنایتکار برخورد می کنند. به آنها توهین می کنند و سازهاشان را می شکنند. در جستجوی ماشین زن را می یابند، او را دستگیر می کنند و با خود می برند. با وجود این ضربه، مامو و فرزندانش خسته و دلشکسته به تلاش خود برای رفتن به کردستان عراق ادامه می دهند.
نزول فرشته
این فیلم هم مثل سایر فیلم های بهمن قبادی پایانی نمادین دارد و این بار غلیظ تر و افراطی تر. در مراحل پایانی سفر که مسافران در دشتهای سرد و برف پوش مناطق مرزی ایران و عراق و ترکیه به سختی پیش می روند، زنی به معنای واقعی کلمه، از آسمان بر سر آنها نازل می شود و بر سقف اتوبوس فرود می آید. این زن طبعا تنها می تواند زنی باشد خیالی یا "اسطوره ای"، یا بنا به میراث ادبی صادق هدایت "زنی اثیری"، که این بار هدایت مسافران کرد را به عهده می گیرد.
زنی فرشته وش به نام "نیوه مانگ" (یا نیمه ماه) با صدایی مرموز چون وحی یا ندایی آسمانی. او به استاد مامو و فرزندان هنرمندش می گوید که اگر به او اعتماد کنند و به همراهش بروند، می تواند آنها را به محل کنسرت برساند. شاید استعاره ای خیالی یا نمودی از فرشته ای موعود که مقدر است طبق افسانه ای مردمی به سرگردانی قوم پایان دهد.
از این پس مرز رویا و واقعیت، گذشته و آینده و نماد و اسطوره و همه چیزهای متعالی، به همراه شیرازه نه چندان محکم فیلم، به هم می ریزد.
در صحنه های پایانی فیلم مامو و فرزندان هنرمندش چون مشتی آوارگان غارت زده در کوه و کمر سرگردان مانده اند. در زمین های مرزی سه کشور ایران و عراق و ترکیه که کردها در هر سه آنها رگ و ریشه دارند، اما هیچکدام به آنها تعلق ندارد.
کابوس های خیالی مامو سرانجام تحقق می یابد، اما نه در عالم واقع، بلکه در هیئت کابوسی تیره تر: تابوت حامل او در مرزهای سه کشور کردنشین سرگردان است، و او سرانجام در آغوش مرگ لبخند می زند. کنایه به سرنوشت قومی سرگردان که برای مردن هم زمینی از آن خود ندارد؟
وچانێکى کورته دنیا
لهمهوداى گوناھ و دۆزهخدا.
خۆرهتاو که ههڵدێ
دهستێکه چهمۆڵهت لێ دهنێ
ڕۆژیش پهڵهى شهرمهزارى و شوورهییه تاههتایه.
ئاخ!
پێش ئهوهى که له فرمێسکا نوقم ببم
شتێک بڵێ.
دارهکان
جههلى باپیرانى ئێمهن بهرى تاوانیان گرتووه،
شنهى نهسیم
وهسوهسهیه، که دڵپیسى دهبزوێنێ،
تریفهى مانگى پاییزیش
کفرێکه که جیهان دادهگرێ.
شتێک بڵێ
پێش ئهوهى که له فرمێسکا نوقم ببم
شتێک بڵێ.
ههموو ڕۆژێک
دهربیجهیه به ڕووى تۆڵه و سزاداندا دهکرێتهوه
عیشق
زهرداوى هێڵنجی ناپاکییهو
ئاسمان سهرپهنایهکه
ههتا له سهر خاک دانیشی و
بۆ چارهنووسى خۆت بگرى.
ئاخ!
پێش ئهوهى که له فرمێسکا نوقم ببم شتێک بڵێ
ههرچییهک بێ!
کانییهکان له تابووت ههڵدهقوڵێن
تازیه دارانى رهشپۆشیش ئابڕووى ههموو ئهم جیهانهن
ڕوو سووریی خۆت به ڕووى ئاوێنهدا مهده
که گوناهبار، موحتاجترن
بێدهنگ مهبه له ڕێى خوا
پێش ئهوهى که له فرمێسکا نوقم ببم
له باسى عیشق
شتێک بڵێ!
274- ساختار انسان
انسان موجود خاصی است از پست ترین موجودات عالم خلق شده .
از خاک آفریده شده (خاک مظهر پستی است) ،
از گِل از حِمِاً مَسنون(گِل بویناک: لجن) ،
از صَلصال کَالفَخّار یعنی گل رسوبی خشک شده.
آدم از این آفریده شده از ماده ایکه میل به رسوب دارد ، مایل به ته نشین شدن؛ این لجن متعفن ته نشین شده ظرفِ روح خدا می شود.
بنابر این آدم مساویست با لجن به اضافه روح خدا.
روح خدا به چه معنا است؟
به معنای عالیترین و برترین ذات قابل تصور در همه وجود.
پس انسان ، هرمن ، هر فرد انسانی ، عبارت است از یک انتخاب یک تردید میان یک قطب لجنی و یک قطب روح خدایی.
فاصله یک بُعد انسان تا دیگر بعدش از منهای بی نهایت است تا به اضافه بی نهایت.
این فاصله عظیم مسیری است که انسان باید همواره طی کند.
انسان یک مهاجر دائمی است ، از لجن تا خداوند.
و کلام انٌا لله و اِنٌا اِلَیهِ راجِعون به این معناست که آدمی از منهای بی نهایت و پست ترین و پایین ترین وجود مادی باید صعود کند تا آخرین پله وجود ممکن در هستی.
و این فاصله که فاصله ای بی نهایت است و تکامل دائمی انسان را بیان می کند اسمش مذهب است و دین.
بنابر این رسالت و ماموریت سنگین انسان ، طی کردن این راه عظیم است از لجن تا خدا.
275- حج بر اساس دو عمل اصلی استوار است:
۱- طواف ۲- سعی
این دو عمل تجدید خاطره دو کاری است که هاجر و ابراهیم کرده اند.
به فرمان خداوند ، هاجر و کودک شیر خوارش به این سرزمین متروک و غریب و سوزان و خشک آمده اند ، ابراهیم این دو را آورده است و در وسط این دره ای که حتی خار و خسی از آن نمی روید گذاشته و خود باز گشته است.
هاجر با ایمان و یقین و تکیه بر لطف خداوند ، توکل این ماموریت شگفت را می پذیرد.... توکل مطلق !
با این همه می بینیم که کودکش را در این دره خشک به امید خدا و توکل بر اراده او می گذارد
و در عین حال تنها و بی پناه بر پست و بلند این کوه ها « می دود و می کوشد » تا مگر چشمه آبی یا آبدانی بیابد و کودکش را و خودش را از عطش نجات دهد : کوشش مطلق !
و اساس حج همین دو اصل است : در هفت بار طواف برگرد کعبه.
عدد هفت نشانه بی نهایت و بی شمار است ، یعنی حرکت ابدی و همه عمر در مداری که محور اصلی اش خداست
و مسیر زندگی که از هر نقطه ای فاصله اش با کانون (خدا) یکی است
و هر گامی جهتش به زندگی ای هاجر وار و پس از طواف ، بی درنگ ، هفت بار میان دو کوه « سعی کردن .
276- شریعتی از زبان شریعتی
در میان روشنفکران متهم به دینداری و در میان دینداران منسوب به بی دینی
و در ورای این هر دو نیز یک « خارجی مذهب که سر از بیعت و اطاعت اولی الامر پیچیده » !
و دیدم که شده ام نوازنده کَر و یا نقاشی کور و یا دونده ای فلج و به هر حال کسی که تمام هستی اش عقیده اش بودو معلمی ؛
معنی «بودن» او سخن گفتن ، دم زدن او و نویسندگی زندگی کردن او و اکنون از اینها محروم.
و من که می خواستم موُذن مذهب خویش باشم و حقیقت را قربانی هیچ مصلحتی و در نظام حاکم بر کویر نگنجم و در نظام یکنواخت زبان هم آواز و همساز نباشم .
احساس کردم که « خروسی بی محل » میباشم که شب و نیمه شب ، بی هنگام نعره بر داشته است و طلوع و غروب آفتاب خویش را فریاد می کشد و سنت مرسوم چندین هزار ساله است که خروس بی محل نا میمون است و حلقومش را باید برید.
ئاخ! ئهگهر ئازادى سروودێکى وتبا
بچووک
هێندهى گهرووى باڵندهیهک،
له هیچ کوێ دیواره ڕووخاوێک نهدهما.
ساڵیانى ساڵ پێنهدهچوو
پهى بهم حهقیقهته بهرى
که ههر کاول و وێرانهیهک نیشانێکه له تهرهبوونى ئینسانێک
که ئینسان خۆى
ههوێنى ئاوهدانییه.
وهک برینێک
به درێژایى ههموو ژیان
خوێناوى لێ بتکێتهوه
وهک برینێک
به درێژایى ههموو ژیان
به وشکهژانێک چڵ بدا و
به گهرماى خۆى بکولێتهوه،
به هاوارێک چاوههڵێنان
به نهفرهتێک
له قالبى خۆههڵبڕان،_
ئاوا له خۆمان تهره بووین
به سهرهاتى وێرانه ئاوا بوو.
ئاخ ئهگهر ئازادى سروودێکى وتبا
بچووک بچووک
چکۆلهتر تهنانهت له
کونى گهرووى باڵندهیهک!
(37)
يكچند به كودكي به استاد شديم ؛
يكچند ز استادي خود شاد شديم ؛
پايان سخن شنو كه مارا چه رسيد :
چو آب بر آمديم و چون باد شديم !
(38)
ياران موافق همه از دست شدند ،
در پاي اجل يكان يكان پست شدند ،
بوديم بيك شراب در مجلس عمر ،
يكدور زما پيشترك مست شدند !
(39)
اي چرخ فلك خرابي از كينه ي تست ،
بيداد گري پيشه ي ديرينه ي تست ،
وي خاك اگر سينه ي تو بشكافند ،
بس گوهر قيمتي كه در سينه ي تست.
(40)
چون چرخ بكام يك خردمند نگشت ،
خواهي تو فلك هفت شمر، خواهي هشت،
چون بايد مرد و آرزوها همه هشت ،
چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت.
(41)
يك قطره آب بود و با دريا شد ،
يك ذره ي خاك و با زمين يكتا شد ،
آمد شدن تو اندرين عالم چيست ؟
آمد مگسي پديد و ناپيدا شد .
(42)
٭ ميپرسيدي كه چيست اين نقش مجاز ،
گر بر گويم حقيقتش هست دراز ،
نقشي است پديد آمده از دريائي ،
و آنگاه شده بقعر آن دريا باز .
(43)
جامي است كه عقل آفرين ميزندش ،
صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش ؛
اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف
ميسازد و باز بر زمين ميزندش !
(44)
اجزاي پياله اي كه درهم پيوست ،
بشكستن آن روا نميدارد مست ،
چندين سر و ساق نازنين و كف دست،
از مهر كه پيوست و به كين كه شكست ؟
(45)
عالم اگر از بهر تو مي آرايند ،
مگر اي بدان كه عاقلان نگرايند ؛
بسيار چو تو روند و بسيار آيند .
برباي نصيب خويش كت بربايند .
(46)
از جمله ي رفتگان اين راه دراز ،
باز آمده اي كو بما گويد راز ؟
هان بر سر اين دو راهه از روي نياز ،
چيزي نگذاري كه نمي آيي باز !
(47)
مي خور كه بزير گل بسي خواهي خفت ،
بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت ؛
زنهار بكس مگو تو اين راز نهفت :
هر لاله كه پژمرد، نخواهد بشكفت .
(48)
٭ پيري ديدم بخانه ي خماري ،
گفتم: نكني ز رفتگان اخباري ؟
گفتا، مي خور كه همچو ما بسياري ،
رفتند و كسي باز نيامد باري !271- وصیت نامه ی دکتر علی شریعتی
امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم.........
عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......
من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......
فرزندم ! تو می توانی « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......
تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....
اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........
و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........
آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند.....
و خدا را سپاس می گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...........
و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند. و دیگر این سخن لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند.
272- غم غربت
از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد.
اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست.
احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد او ادامه میابد تا « بی نهایت » و دامن می گسترد.
احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد.
273- پوچی زندگی امروز
یعنی « فدا کردن آسایش برای فقط و فقط وسائل آسایش »
با این دور ابلهانه ای که زندگی امروز برداشته و انسان را هم اسیر کرده و اینهمه نیازهای عظیم و بزرگ و پر شکوه ، عمیق ماوراءالطبیعی که انسان دارد -همه را - تعطیل کرده و فقط او را مقتدر کرده است .
در چنین جامعه ای انسان پوچ می شود و این پوچی زندگی امروز را همه فلاسفه ، هنرمندان ، دانشمندان بزرگ - متدین و غیر متدین - و هر کس از هنرمند و دانشمند و نویسنده و فیلسوف ، موزیسین ، رمان نویس ، کارگردان ، همه ابعاد و همه اندیشه های امروز که تمدن امروز و انسان امروز را بخوبی میشناسند اعلام کرده اند.
« ژان ایزوله » دانشمند فرانسوی این قهرمان را سمبل انسان امروز می داند.
این انسانی که قدرت و صلابت سنگ را پیدا کرده است امروز تزلزل، فرو ریختن و نابود شدن ناگهانی اش از همه ادوار گوناگون بشری و از همه وقت بیشتر است.می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
زنده یاد سهراب سپهری
درد زندگي
گر بر فلكم دست بدي چون يزدان ،
بر داشتمي من اين فلك را ز ميان ؛
از نو فلك دگر چنان ساختمي ،
كازاده بكام دل رسيدي آسان .
ز ازل نوشته:
(26)
بر لوح نشان بودنيها بوده است ،
پيوسته قلم ز نيك و بد فرسوده است ؛
در روز ازل هر آنچه بايست بداد ،
غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است ،
(27)
چون روزي و عمر بيش و كم نتوان كرد ،
خودرا بكم و بيش دژم نتوان كرد ؛
كار من و تو چنانكه راي من و تست
از موم بدست خويش هم نتوان كرد .
(28)
افلاك كه جز غم نفزايند دگر ؛
ننهند بجا تا نربايند دگر ؛
نا آمدگان اگر بدانند كه ما
از دهر چه ميكشيم، نايند دگر ؛
(29)
اي آنكه نتيجه چهار و هفتي ،
وز هفت و چهار دايم اندر تفتي ،
مي خور كه هزار باره بيشت گفتم :
باز آمدنت نيست، چو رفتي رفتي .
(30)
٭ تا خاك مرا بقالب آميخته اند ،
بس فتنه كه از خاك برانگيخته اند :
من بهتر ازين نمتوانم بودن
كز بوته مرا چنين برون ريخته اند .
(31)
٭ تاكي زچراغ مسجد و دود كنشت ؟
تاكي ز زيان دوزخ و سود بهشت ؟
رو بر سر لوح بين كه استاد قضا
اندر ازل آنچه بودني بود، نوشت .
(32)
٭ اي دل چو حقيقت جهان هست مجاز ،
چندين چه بري خواري ازين رنج دراز !
تن را به قضا سپار و با درد بساز ،
كاين رفته قلم ز بهر تو نايد باز .
(33)
در گوش دلم گفت فلك پنهاني :
حكمي كه قضا بود ز من ميداني ؟
در گردش خود اگر مرا دست بدي ،
خودرا برهاندمي ز سر گرداني .
(34)
نيكي و بدي كه در نهاد بشر است ،
شادي و غمي كه در قضا و قدر است ،
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل ،
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است .
گردش دوران
(35)
افسوس كه نامه جواني طي شد ،
وان تازه بهار زندگاني دي شد ؛
حالي كه ورا نام جواني گفتند ،
معلم نشد گه او كي آمد، كي شد !
(36)
افسوس كه سرمايه ز كف بيرون شد ،
در پاي اجل بسي جگرها خون شد !
كس نامد از آنجهان كه پرسم از وي :
كاحوال مسافران دنيا چون شد .
لهدهسته گهرمهکانی تۆ
کهمنداڵی ئاوهڵدوانهی نێو باوهشمن
چیها قسهم پێیهبیکهم
ئهگهر غهمی نان لێم گهڕێ
لهمیهرهبانیی بێدریغی گیانی تۆ
مهسیحی دایک، ئهی خۆرهتاو!
بهسازێکی بێکۆتایی کهههر تۆ بی
ئهمن نهغمه لهسهر نهغمهسروود ئهڵیم
ئهگهر غهمی نان لێم گهڕێ
لهکۆلکهزێڕینهی مانگی گوڵانی تۆ
کهلهم باخی خهزانهدا سهراپهردهی خۆی ههڵداوه
چهندین و چهند نهقش ونیگار دهکێشمهوه
کهههر ڕهنگهی لهڕهنگێکی تر گهڕابێ
ئهگهر غهمی نان لێم گهڕێ
کانیاوێک لهنێو دڵدا و
ئاوههڵدێرێک لهنێو دهستدا
خۆرهتاوێک لهنیگادا و
فریشتهیهک لهکراسدا،
لهئینسانێک کهههر خۆتی
ههزار چیرۆک دهگێڕمهوه
ئهگهر غهمی نان لێم گهڕێ.
13ی ڕێبهندانی 1343ی ههتاوی
کۆمهڵهشیعری ((درخت و خنجر و خاطره))
ئاتاج به وانه ین وا زۆر ئه زانن به پێی زانینیا ن هه ر تا ئه توانن
تێکۆشن له بۆ پێشکه وتن وڵات چه ن زانا ی به ناو خاوه ن د ه سه ڵات
با کوو نه زانین لاچێت له ناومان بووه سه په رده ی ڕه شی سه ر چاومان
با حۆل نه زانین سوار ملمان نه وێ وه کوو داو ئاڵقه ی ده ور قولمان نه وێ
باکوو بێگانه پێمان تیز نه که ن وه بان سه رمانا ئه وان فیز نه که ن
بازێ که س ئه ڵێن به ڕاست کورد کێیه ناوی تارێخی ئا خۆ له کوێیه
بازێ که س وه ها خۆی گوم کردوه! ناوی باوکی خۆی له بیر بردوه !
له بۆ بێگانه ملی شۆڕ ئه کا وه بان سه ر کوردا قۆڕه قۆڕ ئه کا
ئه ڵێ ئه عسابی خۆت بۆ ورد ئه که ی؟ بۆچی تۆ با س له مێژووی کورد ئه که ی؟
پشت له با پیرو باوکی خۆ ی ئه کا سووکا یه تی به دایکی خۆی ئه کا
نازانێت له کوێ ها ت به دونیاوه له سه ری سینه ی دایکی ژیاوه
نازانێت مێژووی وڵات باوکییه خاک و پێد ه شتی سینه ی دایکییه
نازانێت ناو کورد چه ند به ناو بانگه نزیک به هه تاو به رزتر له مانگه
کێو ئارارات و زنجیره ی زاگرۆس شا ن له شا ن یه کن وه ک هاواڵ و دۆس
میلله تی کورد بوو، پێش له هه موو چین پێغه مبه ری بوو ڕێنموون بۆ دین
ئه و پێغه مبه ره ناوی زه ڕده شت بوو ده ستووری چاکه و له بۆ به هه شت بوو
ناو کتێبه که ی ، ئه و ئاوێستا بوو وه ک گشت کتێبان خه ڵاتی خوا بوو
ئازیزانی کورد خۆتان مه فرۆشن بۆ پووچه و کردن ناو کورد مه کۆشن
فه رهه نگ بێگانه با نه ێته ناومان ببێت به په رده ی ڕه شی سه رچاومان
له سهری خاکی وڵاتمان ئه ژین وه ک ئه وه مهمکی دایکمان ئه مژین
ههر وه ک باوک و دایک ڕێز وه ته ن گرتن فه رزه واجبه تا ڕۆژی مرد ن
خودا بۆ قه ومێ ناوی دانابێ بێ شک ئه و قه ومه فه وتانی ناوێ
ئه گهر هه ست بکه ین به که سایه تی ئه بێ به پایه بۆ کوردایه تی
مه ینه تی، وته ی تۆ گشتی هه قه له لای بازێ که س هه ق تۆزێ ڕهقه !!
محه مه د حه سه ن ڕهزایی ( مه ینهتی )
گفت: قحط سالى بود. زنى صاحب جمال به نزد من آمد و گفت : مرا طعام ده که کودکان یتیم دارم. گفتم: ندهم تا که با من راست نگردى. آن زن برفت و دیگر روز باز آمد. همان سخن گفت و همان جواب شنید. روز سیم آمد و گفت: اى مرد! کار از دست برفت. بدانچه گفتى تن در دادم؛ اما به خلوتى باید که کسى ما را نبیند.
آن زن را در خانه بردم و در خانه بستم و خواستم که قصد وى کنم. گفت: اى مرد! نه شرط کرده ایم که خلوتى باید که کسى ما را نبیند. گفتم: که مى بیند؟ گفت: خداى مى بیند که پادشاه به حق است و چهار گواه عدل: دو که بر من موکلند و دو (که) بر تو.
سخن آن زن در من اثر کرد. دست از وى بداشتم و وى طعام دادم. آن زن روى به آسمان کرد و گفت: خداوندا! چنانکه این مرد آتش شهوت بر خود سرد گردانید، آتش دنیا و آخرت را بر وى سرد گردان.
پس آنچه مى بینى به برکت دعاى آن زن است.

