ئهز مامە دە حێکمەتا خودێ دا
درتاریخ پر از فرازو نشیب و بدبختی کردها هزاران رویداد تلخ اتفاق افتادە است و هزاران رهبر و مبارز کرد در راه آزادی ملت خود جان خود را از دست دادەاند. سرزمین کردها بدون رضایت آنها در اوایل سدەی شانزدهم میلادی بین دو امپراتوری عثمانی و صفوی و بعدها در اوایل قرن بیستم بین کشورهای ساختە شدەی استعمارگران فرانسە و انگلستان تقسیم شدە است.
وقتی انسان بە یاد چنین تاریخ پر از رنج و بدبختی و قتل عام و جنایتی می افتد از سویی بە فکر بی کسی و بیچارگی واز سویی بە فکر مبارزات و جنبشهای آزادی خواهانەی این بزرگترین ملت بدون کشورخاورمیانه می افتد، ناخودآگاه اشعار دیباچەی دیوان مم و زین احمد خانی(1650 میلادی)را بە یاد می آورد کە بالحنی پراز افسوس وحسرت ،نزدیک به چهار قرن پیش از این درد امروز ملت کرد را ندا می دهد ومی سراید:
ئەز مامە دە حێکمەتا خودێ دا کورمانج دێ دەولەتا دنێ دا
ئایا ب چ وەجهێ مانە مەحرووم ؟ بێلجوملە ژ بۆ چ بوونە مەحکووم؟
کورمانج نە پڕ دبێ کەمالن ئەمما یەتیم و بێ مەجالن
فێلجوملە نە جاهێل و نەزانن بەلکی سەفیل وبێ خودانن
ئەڤ ڕۆم و عەجەم ب ڤان حەسارن کورمانج هەمی ژ چار کەنارن
هەرچی برە شیری دەستێ هیممەت زەپ کر ژخۆرا ب مێری دەولەت
گەر دێ هەبایا مە ژی خودانەک ئالی کەرەمەک لەتیفە دانەک
گەر دێ هەبایا مە سەرفرازەک ساحێب کەرەمەک سوخەن نەوازەک
گەر دێ هەبایا مە ئیتیفاقەک وێکرا بکرا مە ئینقیادەک
تەکمیل دکر مە دین و دەولەت تەحسیل دکر مە عێلم و حێکمەت
ڕۆم و عەرەب و عەجەم تەمامی هەمیان ژ مەرە دکر غولامی
مهی گێڕ وهره تۆخودا دهسادهی بۆم تێکه لهجامی جهم قومێ مهی
تاپیاڵه لهمن جیهان نوما بێ دڵخوازی مه گشتی ئاشکرا بێ
ڕێ وشوێنی وههایه چهرخی گهردوون نهویایهتییه له پاش بهرز بوون
بەدبەختی سەری لە ئێمە داوە تۆزکاڵێ کەمایەسی نەماوە
ئاخۆ دەبێ ڕووبکاتە کەم بوون ؟ یاخۆ هەر ئەبێ بە مانی گەردوون؟
دەردی دڵی خۆم بێ لەم وتانە زین و مەم ئەدی چ بن بەهانە
تۆ بڵێی کە هەڵێ چ زوو چ دێرێک بۆ ئێمە لە عاسمان ستێرێک؟
لێن ههڵبکهوێت جیهان پهنایهک پهیداببێ بۆ مه پادشایهک
بەختی مە لە خەو هەڵستێ جارێک جارێک بکەوێتە کارووبارێک
ئهم بهخته ڕهشهی له سهر مهڕاکا کوردیش له جیهان برهو پهیا کا
کورد هێندە کە بە جەرگ و دوورە ترسن کەمتر لە بە یەک گەیین دەپرسن
کەس بۆ کەسێ نابێ چاو دەبەر بێ هەرکەس دەیەوێ زل و بەسەر بێ
لەم سەر ڕەقییە ودەماری زلیان بێگانە دەبن سواری ملیان
ههر خۆیهتی زل،کهوهو ڕهش و بۆر ههر بۆیه بوونهته هێزی خۆخۆر
کوردیش که ببایه یهکدڵ و دهست دهستیان دهکهوت ژیانی سهربهست
ڕۆم و عهرهب و عهجهم سهرووبهر بۆ ئێمه بهنێ دهبوون به نۆ کهر
مەزنی مە کە ژیر و چاکە ناسە بۆم تێ نەگەیەندرا چ باسە
بێگانە نەڵێن کە کورد نەزانن بێ نووسەر و هۆنەر و زمانن
کورد هێندە نە گێل و گێژ و کاسن داخم ئەوە بێ کەسن کەساسن
ژیر و بەدڵن گەلێک دەزانن بێ خێوییە بێ سەرو زمانن
بۆ مەش کە هەبایە پادشایێ خوا تاجێکی پێ ببەخشایێ
ئێمەی لە کەساسی دەردەهێنا بێستانی هیوای وەبەر دەهێنا
بۆ مەش کە هەبایە سەربڵندێک زۆر زان و بە بیر و مەرد و ڕەندێک
تورکان نهدهبوون به سهر مهدا زاڵ بۆ کوند نهدهبووینه لانه وماڵ
چۆن بۆ عهجهمان دهبووینه ژێردهست ژێردهستی شتی وهها نهوی و پهست
ههرڕۆژی بهرێ خودای تهوانا ڕۆم و عهجهمی له سهر مه دانا
بێ شهرمییه ژێر دهستی ئهمانه ئهم شهرمه له پیاوه گهورهکانه
شوورهییه له میر و نامداران سووچیان چییه هۆنهرو ههژاران
کورد چۆن دهبێ دیل و چاره ڕهش بن کهی ڕاسته له خۆشی دووره به ش بن
بۆ به خشش و دڵ به ناو ودهنگن شێرن له ههرا پڵنگی جهنگن
بۆ ڕۆم و عهجهم وهکوو دیوارن ئهم هۆیه کهوا کز و ههژارن
گۆپاڵی دهسی ئهوانه ئێمهین بۆ تیری بهڵا نیشانه ئێمهین
خۆیان له گهڕ و ههرایه دوورن کورد بهند و کلیلی سهر سنوورن
یهک هێرشی بۆ سهر ئیدی بێنێ ههر کورده دهبن شهڵاڵی خوێنێ
بۆ مەش کە هەبایە خێو و سەردار بەخشندە و ژیر و زیت و وشیار
ژیری و هونەری بەدڵ کڕیبا ژەنگی لە دڵی هەژار سڕیبا
من ئێستە لە کۆڕی وێژەوانان ئاڵام دەشەکا لە عاسمانان
دهم خستهوه ژین مهلای جزیری پێم زیندوو دهبوو عهلی حهریری
واشاد ئهبوو پێم فهقێی تهیران گیانی به فڕین دههاته سهیران
چ بکهم که گهلێ کهساده بازاڕ کووتاڵهکه باشه، نیمه کڕیار
پایهی هۆنهران به پاره بهنده ههر کهس که ههژاره کاری گهنده
زانستی ههموو بدهی به پووڵێ پێت وا نهبێ کهس دهسی بجووڵێ
کهس ناکا بهمهیتهری خۆ جامی ڕاناگرێ به نۆکهری نیزامی.....
جهان بینی ماهی سیاه
یکی هم هنر "مسلط"، هنر معطر اشرافی و صاحب امتیاز، هنر خواص، هنر تمام رسمی و شق و رق، با تعلیمی و دستکش سفید و نیم تنه ی کشمیر. هنر "کثیرالانتشار" و انحصاردار تمام وسائل سمعی و بصری و شستشوی مغزی، هنری مخصوص جعبه آینه ی فستیوال های تقلیدی و سخت سربراه و رام و مطیع با سابقه ی خدمت جد اندرجدی.
بهرنگ با هنر رنگ و رو باخته و زهوار درفته ی "رسمی" که هیچ چیز برای گفتن ندارد الا هذیان نامفهوم بیماری برلب گور، کاری نداشت. او از سازندگان آن هنر دیگر بود، نفی کننده ی ارزش های از اعتبار افتاده و واضع ارزش های نوینی که زندگی فردا طلب می کند، جهت دار و نه گیج و سر به هوا و گمراه کننده، غنی و پُرمحتوا و نه فقط شکلی احمقانه و توخالی.
شمع فروزان این هنر بود که خاموش شد. نامش زنده و خاطره اش جاودانه باد!
قصه ی ماهی سیاه کوچولو قصه ای است برای بچه ها، ولی در لابلای آن سرگذشت دیگر و درس دیگری است برای بزرگترها. قصه ای است نه برای سرگرمی، بلکه برای آموختن.
ماهی سیاه کوچولو، هرچند که مثل هزاران هزار ماهی دیگر "شب ها با مادرش زیر خزه ها می خوابیدش" و "حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده مهتاب را توی خانه شان ببیند"، یک ماهی عادی و معمولی نیست. سه خصلت عمده از همان ابتدا او را از هم نوعانش متمایز می کند: تفکر، آگاهی و اراده. شخصیت و سرنوشت ماهی سیاه کوچولو به نحوی جبری و اجتناب ناپذیر تا به آخر تابع این خصائل اند، به طوری که سرگذشت ماهی سیاه کوچولو سرگذشت عصیان آگاهانه و شکل گرفته می شود.
با تفکر ماهی، ماجرایش شروع می شود: "چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و برمی گشت... مادر خیال می کرد بچه اش کسالتی دارد، اما نگو که درد ماهی از چیز دیگری است".
از چی؟ ماهی سیاه کوچولو یک روز صبح مادرش را بیدار می کند تا خبرش کند که می خواهد برود "آخر جویبار را پیدا کند". در مقابل این عصیان و اراده برای تغییر مسیر زندگی یکنواخت برو بیائی هر روزه، مادرش مثل همه ی ننه های محافظه کار و مصلحت اندیش، برای انصراف ماهی سیاه کوچولو از اجرای نقشه اش به هر دری می زند، ولی دست آخر خلع سلاح می شود. اول خیال می کند به اعتبار این که چندین پیرهن بیشتر پاره کرده و چند دَه بار بیشتر در همان آب درجا زده است حالا دیگر روانشناس و فیلسوف کارکشته ای شده است.
"من هم وقتی بچه بودم خیلی از این فکرها می کردم"، این طرز تفکر نسل رو به انقراض است در مواجهه با نسل عاصی و نوی که رومی آید. نزاع دائمی دو نسل. نسلی که در نتیجه ی گذشت زمان به نوعی سکون فیلسوف مآبانه ی قلابی رسیده و نسلی که در حال جوشش است و در مورد ماهی سیاه کوچولو، این جوشش و عصیان آگاهانه و ارادی است. مادر توجیه بی اثر و ابتذال زندگی اش را این طور در قالب فلسفی می ریزد: "آخر جانم، جویبار که اول و آخر ندارد، همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جائی هم نمی رسد...". ملاحظه می فرمائید؟ بازگشت به سلیمان: باطل و اباطیل! یا اگر زبان مُد روز را ترجیح می دهید: فلسفه ی پوچی! حد تکامل توجیه فلسفی مفعول بودن!
اما با همه ی کارکشتگی و فلسفه بافی، در مقابل یک تلنگر منطق موهایش سیخ می شود: "آخر مادر جان مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب... روز...هفته...ماه...سال..." و می بیند که بچه ی نیم وجبی اش دارد دیالکتیک تحویلش می دهد. این است که از فلسفه به "نصیحت مادرانه" می زند: "این حرف های گُنده گُنده را بگذار کنار، پاشو بریم، بریم گردش". یعنی که خلع سلاح شده است و دیگر جوابی ندارد.
اگر به جای ماهی سیاه کوچولو با آن مشخصات ماهی "فهمیده" دیگری بود، همین قدری که طرف را در مباحثه محکوم کرده است، راضی می شد و با نوعی احساس غرور راه می افتاد تا زندگی "محکوم" روزمره اش را باز تکرار کند، منتها با وجدان آرام و خیال راحت. ولی ماهی سیاه کوچولو از این دسته ی نصفه کاره ی فهمیده و کوتاه بیا نیست:
"نه مادر، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام... این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها موقع پیری شکایت دارند که زندگی شان را بی خودی تلف کرده اند. دائم ناله و نفرین می کنند... من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی این که تو یک تکه جایی بروی و برگردی و دیگر هیچ. یا این که طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟..." مادر این زبان را دیگر اصلاً نمی فهمد: "بچه جان مگر به سرت زده؟ دنیا!... دنیا!... دنیا دیگر یعنی چه؟...". وقتی همسایه ای به کمک مادر می آید و می خواهد به ضرب تمسخر ماهی سیاه کوچولو را از پا درآورد:
"... تو از کی تا حالا عالِم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکردی؟..."، این جوری تودهنی می خورد: "نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام هنوز همن ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم". لاجرم عکس العملش از این منطقی تر نمی تواند باشد، "وا... چه حرف ها!".
ماهی ها هم مثل آدم ها، کار که به این جا می کِشد، برای "متهم" پرونده تشکیل می دهند و تهدیدش می کنند: "تحت تأثیر افکار مُضره ی اون حلزونه ست... حقش بود بکُشمش... خیال کردی به تو رحم هم می کنیم؟ و...". ماهی سیاه کوچولو ناچار فرار می کند و در همان حال فرار حرف آخرش را می زند: "مادر برای من گریه نکن، به حال این پیرماهی های درمانده گریه کن".
فعلاً همین جا توقف می کنیم و قبل از شروع داستان واقعی- داستان پیشروی ماهی به سوی دریا- از کارش یک جمع بندی مختصر می کنیم. ماهی سیاه کوچولوئی است که خارج از رسم ماهی ها فکر می کند و در نتیجه ی این تفکر به آگاهی نسبی می رسد. تا این جای قضیه خیلی معمولی نیست، ولی خوب احتمالش هست. از این به بعد است که مورد استثنائی و خارق العاده پیش می آید: این آگاهی نسبی درباره ی وضع زندگی و یکنواختی و بطالت آن مبدأ حرکت می شود.
ماهی سیاه کوچولو هنوز نمی داند درست چه چیز می خواهد، ولی درعوض می داند که این وضع را نمی خواهد. حال دو راه در پیش دارد یا برود مطالعه کند در انواع اوضاع ممکن و موجود و بعد یکی را انتخاب کند یا این که از همین اول شروع به حرکت کند به سوی آنچه به طور مبهم احساسش می کند، ولی قادر نیست به طور دقیق مجسمش کند.
ماهی سیاه کوچولو راه دوم را انتخاب می کند: پنبه ی منطق و فلسفه ی مسلط را می زند، سنت ها و عادات را به هم می ریزد. علایق متعدد و بسیار محکم خود را با قوم پیرماهی ها می بُرد و به سوی زندگی دیگری می رود که خودش هم درست از چندوچونش خبر ندارد، ولی می داند که درطی راه به تدریج برایش روشن خواهد شد. و همه ی این کارها را در محیطی می کند که وضع عینی اش چنین عصیان پرخاش جویانه ای را ایجاب می کند، نه ذهن علیل و عقب مانده اش.
این تصویر را جلو چشم دکانداران فلسفه و سیاست و هنر و مقاطعه کاران جامعه شناسی و شرکت های سهامی پخش ایدئولوژی های به ثبت رسیده می گیریم و می خواهیم تا این "تیپ" قهرمان داستان را قضاوت کنند. نظرها از چپ به راست این طور اظهار می شود:
ـ آوانتوریسم! ماجراجوئی خُرده بورژوائی!
- رمانتیسم انقلابی کاذب!
- جنون آنی ناشی از عقده ی حقارت و خودکمتربینی!
- اخلال در نظم، تحریک به قیام علیه امنیت ماهی ها، همدستی با عامل خارجی حلزون پیچ پیچی!
به دقت نگاهمان را از چپ به راست می گردانیم و می بینیم سرصفی ها همه مغبغب و تروتمیز، مؤدب ایستاده اند به انتظار ظهور خر دجال تا برایشان کره ی پاستوریزه بیاورد. بغل دستشان آدمک های توسری خورده ی عینکی و موی آشفته در انتظار کشف حقایق مطلق جاودانی، بغل دستشان جمعی ُقزمیت هاج وواج، سخت در تلاش توضیح پدیده های اجتماعی از روانشناسی فرویدی و نئوفرویدی، بغل دستشان عروسک های کوکی با کمرهائی که توش لولا کارگذاشته اند برای سهولت در خم و راست شدن، مُهر سکوت و لبخندی احمقانه برلب، یا کوله پشتی هائی انباشته از پس مانده "هنر"ی که در خرتوخری "جشنواره" نتوانسته بودند قالب کنند. آنورترش نگاه کردن هم ندارد.
"تیپ" نوینی که بهرنگ معرفی می کند، به وضوح برای افکار اُمُل و درجا زننده غیرقابل فهم است. اما بهرنگ بی توجه به این زمینه ی فکری و بی آن که دست و پایش بلرزد، معیارها و ضابطه های جاافتاده را به هم می ریزد. "تیپ" نوینی خلق می کند که خصلت برجسته اش شهامت و جسارت است، شهامت و جسارتی انقلابی و نه شهامت دروغین شوالیه ی رمان های الکساندر دومائی یا شاهزادگان کله خر قصه های مَلک بهمن. این شهامت نتیجه ی انرژی خلاقی است که از راه آگاهی و اراده یکباره همچون نیروی اتم آزاد می شود و زندگی را ابعاد و چشم اندازی وسیع تر و سطحی والاتر می بخشد. حد تکامل و شکفتگی انسانیت.
آیا این رمانتیسم کاذب است، ماجراجوئی خُرده بورژوائی است؟ اگر از خرهای زخمی و لنگ و وامانده ای که تنها جنبش و حرکتش تکان دادن دُم برای راندن مگس است بپرسیم، می گویند البته اما در کجای دنیا و در کدام وقت خرهای لنگ، تاریخ را به وجود آورده اند. آن ها همیشه در جستجوی سعد و نحس کواکب اند و هر نوع تحرک و جنبش را تخطئه می کنند. این پیرماهی ها خیال می کنند ایجاد حرکت مشروط و منوط به نظر لطف خدای توفان ها و انقلابات جوی است و جنبش های درونی هیچ وقت به هیچ کجا نمی رسند. این ها مفعولان تاریخ اند، ادعایشان هرچه می خواهد باشد.
دنبال ماهی سیاه کوچولو راه می افتیم و او را در پیشروی اش به سوی دریا دنبال می کنیم. می رسیم به یک برکه ی پُر آب، "هزاران کفچه ماهی توی آب وول می خوردند". گفتگوی ماهی سیاه کوچولو و کفچه ماهی ها آنقدر روشن و روش کننده است که کفچه ماهی ها را در قالب آدمیزادیشان فوراً معرفی می کند. ببینید چطور:
"ماهی سیاه کوچولو را که دیدند مسخره اش کردند و گفتند: ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟
ماهی خوب وراندازشان کرد و گفت: خواهش می کنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است، شما اسمتان را بگوئید تا با هم آشنا شویم.
یکی از کفچه ماهی ها گفت: ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.
دیگری گفت: صاحب اصالت و نجابت
دیگری گفت: از ما خوشگل تر تو دنیا پیدا نمی شود.
دیگری گفت: مثل تو بی ریخت و بدشکل نیستیم.
ماهی گفت: من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم چون این حرف ها را از روی نادانی می زنید.
کفچه ماهی ها یکصدا گفتند: یعنی ما نادانیم؟
ماهی گفت: اگر نادان نبودید می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است. شما حتا اسمتان هم مال خودتان نیست".
کفچه ماهی را که شناختید؟ خُرده بورژواهای روشنفکر مآب! همانها که در یک برکه ساکن و "وول می خورند"، ادعای اصالت و نجابت دارند، معتقدند که خوشگل تر از آن ها در دنیا پیدا نمی شود. همانهائی که با همه ی ادعای اصالت، حتا اسمشان هم مال خودشان نیست، ولی خیال می کنند محور عالم وجودند و برکه شان را در دنیا می پندارند: "تو اصلاً بی خود به در و دیوار می زنی. ما هر روز از صبح تا شام دنیا را می گردیم اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان هیچکس را نمی بینیم مگر کرم های ریزه که آن ها هم به حساب نمی آیند"
برای آن که کوچکترین تردید از شناختن کفچه ماهی ها نداشته باشید، مادرشان را هم به شما معرفی می کنند: قورباغه! سرسلسله ی ذوحیاتین! مظهر خصلت دوگانه ی خُرده بورژازی با دست پس زننده و با پا پیش کِشنده، آن که می تواند هم در آب باشد و هم در خشکی و به اعتبار این دوگانگی ماهیت، خیال می کند هم در دسته ی حیوانات زمینی است و هم رهبر جانوران آبی. مجسمه ی ادعا و تحقیرکننده ی دیگران، همان که خیال می کند علم اول و آخر است و به ماهی سیاه کوچولو می توپد که: "حالا چه وقت فضل فروشی است موجود بی اصل و نسب؟... من دیگر آنقدر عُمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است...، و شاید برای اولین بار در عُمرش حقیقت را می شنود. صدتا از این عُمرها بکنی باز هم یک قورباغه نادان و درمانده بیشتر نیستی"
معذالک ماهی سیاه کوچولو، با همه ی جسارت و جوش و خروشش، یک موجود از کوره در رفته نیست. او درست طرفش را می شناسد و می داند که ماهیتی دوگانه دارد. ضعف هایشان را به شدت می کوبد اما در عین حال قوت بالقوه شان را هم از یاد نمی برد از این رو آن ها را می بخشد چون این حرف ها را از روی نادانی می زنند.
اما این روش غیرخصمانه دیگر در مقابل خرچنگ رعایت نمی شود زیرا که ماهیت خرچنگ بر ماهی سیاه کوچولو کاملاً روشن است و از همین روست که خرچنگ با همه ی عوام فریبی و چرب زبانی، موفق نمی شود خصومت و دشمنی ی ماهی سیاه کوچولو را حتا یک لحظه فریب دهد. ماهی در این دشمنی استوار است و از خرچنگ نفرت دارد.
در این دوران جاهلیت که دور دور خزعبلات روانشناسی مآبانه ی آمریکائی الاصل و احمقانه ی حضرت دیل کارنگی و همپالگی هایش است، و آئین کامیابی و دوست یابی و این ردیف دستورالعمل های وقیحانه مشتری دارد، یادمان هست که مشتی قزمیت که سخت نگران" سلامت فکری" کودکان اند، به بهرنگ تاخته بودند که کین و نفرت به کودکان می آموزد.
انگار که کینه و نفرت احساسی انسانی نیست! انگار که مفهوم مهر و کین، دوستی و دشمنی، عشق و نفرت فقط در مخیله ی انسان هاست و هیچ گونه مصداق و تجسم خارجی ندارد! از این بع بع هائی که سرشان را لای برف می کنند و شعارهای شیر و خورشید قرمزی می دهند که بنی آدم اعضای یک پیکرند بپرسید کدام بنی آدم با کدام بنی آدم اعضاء یک پیکرند؟ کودک گرسنه ی در حال مرگ بیافرائی با موسی چومبه اعضاء یک پیکرند؟ یا پا برهنه ی بیمار کنگوئی با آقای پل هانری اسپاک؟ یا ویتنامی با ناپالم سوخته شده و سیاه شقه شده ی آمریکائی با عالیجناب لیندن- بی-جانسن؟ و اگر این بنی آدم ها این چنین یکدیگر را تا سرحد مرگ نفی می کنند، مسئولیت آن به عهده ی کیست؟ به عهده ی غارت کننده گان یا غارت شده گان؟
و شما انتظار دارید که در این جنگ بزرگ که لازمه ی بقای یک طرف متلاشی شدن، طرف دیگر است، بهرنگ ها که خود یک سر دعوا هستند بیایند جوکی گری و ترک دنیا یاد بچه ها بدهند، یا مسیح وار تبلیغ کنند که طرف دیگر صورت شان را را دم چک بدهند و یا ادای کلیسای عوام فریب کاتولیک را در بیاورند و ترحم این پست ترین و غیر انسانی ترین نوع تحقیر بشر را اشاعه دهند، انصافاً که خیلی زرنگ و مرد رندند.
نفرتی که بهرنگ به کودکان یاد می دهد( اگر او یاد ندهد روزگار یاد خواهد داد) یک نفرت انسانی است، نفرت از بدی و خیانت، نفرت از بدان و خبیثان، چه می فرمائید، به نظر می رسد که این موجودات آسمانی بیش از آن که از نفس" نفرت" ناراحت باشند از موارد اعمال این احساس نگرانند. اگر غیر از این است آن ها هم بکوشند تا غصب حق دیگراناز دنیا بر انداخته شود، آن گاه ملاحظه خواهند فرمود که دیگر نه نفرت محلی از اعراب خواهد داشت و نه ترحم.
کین و نفرت درست و موجهی که ماهی سیاه کوچولو را در مقابله با خرچنگ هوشیار و مقاوم نگاه می دارد، کین طبقاتی است.
برپادارنده ی شعله های سرکش خشم و عصیان، همان که امکان می دهد تا از پس ظاهر آراسته و سخنان" خداپسندانه" خرچنگ، ماهیت خصمانه او را ببینی و مواظب باشی تا لقمه ی چپش نشوی.
مبلغین مهر و محبت قلابی و مصنوعی دو هزار سال است بیهوده تلاش می کنند تا مساًله را ماست مالی کنند ولی حتا یک بار هم به فکر حل منطقی آن نیفتاده اند.
به دنبال ماهی سیاه کوچولو جلو می رویم و با مارمولک مظهر عقل و دانائی و هوش آشنا می شویم.
می دانید که چرا مارمولک راهمیشه سمبل دوز و کلک و زرنگی بازاری قلمداد می کنند؟
چون نمی گذارد کلاه سرش بگذارند و خرش کنند. چون حواسش همیشه جمع است و حساب همه کس و همه چیز را دارد و دُم به تله نمی دهد. طبیعی است که عقل و هوش و فهم و درک همیشه مزاحم جاعلان و شیادان است. اگر قرار باشد شما هم مثل مارمولک بفهمید که تمام این سیستم عظیم جهانی، همه ی این مؤسسات رنگارنگ بین المللی، تمام این سازمان های به ظاهر خیریه و همه ی این تشکیلاتی که به اسم کمک و همیاری برای کشورهای فقیر ساخته اند، دوز و کلک است، سرپوشی است برای بهره کشی ملل مستعمره، انتظار دارید که یک مدال طلای فهم و شعور هم بهمان بدهند؟
زیر قلم بهرنگ، به مارمولک اعاده ی حیثیت می شود، همانی می شود که خطرات راه را می شناسد و ماهی سیاه کوچولو را از دام هائی که سقائک بر سر راهش گسترده است بر حذر می دارد و تمام فوت وفن جهنمی کیسه ی ذخیره ی سقائک را برملا می کند و برای احتیاط خنجری به او می دهد تا در صورت گرفتاری بتواند دشمن را از پا در آورد. مارمولک به ماهی سیاه کوچولو نوید می دهد که به زودی به دسته ی ماهیان آزاد شده خواهد رسید.
گفتگو با مارمولک، آگاهی ی ماهی سیاه کوچولو را افزایش می دهد. برایش سؤالات جدیدی مطرح می شود. " راستی اره ماهی دلش می آید هم جنسان خودش را بکشد و بخورد؟ پرنده ی ماهی خوار دیگر چه دشمنی باما دارد؟"
اگر قرار بود ماهی سیاه کوچولو تا آخر عمرش در همان جویبار بماند و زیر همان خزه ها بخوابد، آیا هرگز چنین سؤالاتی آن هم به نحوی حیاتی برایش پیش می آید؟ این سؤال که چرا گروهی از " بنی ماهی ها" به طور حرفه ای ماًمور شکار بنی ماهی های دیگرند؟ و چرا ماهی هائی که به راه آزادی می روند باید منتظر بلای آسمانی مرغ ماهی خوار باشند؟
آموختن در حین حرکت- به کار بردن آموخته ها برای جلوتر رفتن!
این است آن چه بهرنگ می خواهد بگوید و این است یکی دیگر از خطوط مشخصه ی اصلی ماهی سیاه کوچولو.
حالا ماهی سیاه کوچولو راه می افتد و در هر قدم چیز تازه ای می بیند و تجربه ی تازه ای می اندوزد، آهوی تیر خورده، لاک پشت هائی که زیر آفتاب چرت می زنند، کبک هائی که در دره قهقهه می زنند، تا برای اولین بار دوباره یک دسته ماهی ی ریز می بیند.
با این ماهی ریزه ها آشنائی ی نزدیک داریم، همه شان مایلند همراه ماهی سیاه کوچولو راه بیافتند و به آخر رودخانه بروند ولی در ضمن همه شان از سقائک میترسند!کیسه ی سقائکی که سر راه نشسته برایشان مانع غیر قابل عبور است.
" اگر مرغ سقا نبود با تو می آمدیم، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم." این بیان یک واقعیت اجتماعی است، احساس حقارت بر مبنای القای ترس، فلج شدن ماهی ها در نتیجه ی غول بی شاخ و دُم و شکست ناپذیری که خودشان در مخیله ی خودشان از کیسه ی سقائک درست کرده اند، روش ماهی سیاه کوچولو در برخورد با این ماهی ریزه ها، برای ماهی ریزه ها غیر قابل فهم است، به همین دلیل به زودی همه جا می پیچد که یک ماهی از راه دور آمده و می خواهد به آخر رودخانه برود و از مرغ سقا هم ترسی ندارد، ولی تنها همین گذار ماهی ی کوچک و ناشناس در این روان شناسی ی ترس که بر محیط مستولی است شکاف ایجاد می کند و خواهیم دید که تعدادی از ماهی ریزه ها را به دنبال او می کشد.
تمام صحنه ی شب و گفتگوی ماهی سیاه کوچولو با ماه برای این است که یک بار دیگر این مطلب گفته شود. " آدم ها هر کاری دلشان بخواهد ..." می کنند! و یک بار دیگر عامل اراده در پیروزی بر " محال" و " غیرممکن" برجسته می شود.
صبح که ماهی سیاه کوچولو از خواب بر می خیزد، می بیند چند تا ماهی ی ریزه دنبالش آمده اند، اما هنوز می ترسند. حتا بیشتر از پیش می ترسند،" فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد." مرغ سقا، خطری که سابقاً فقط خبرش را داشتند، حالا دارد کم کم محسوس می شود و در همین اولین قدم است که آثار تزلزل و ناپایداری ی ماهی ریزه ها ی فراری را فلج می کند. ماهی سیاه کوچولو شعار می دهد.
" شماها زیاد فکر می کنید، همه اش که نباید فکر کرد، راه که بیفتیم ترس مان به کلی می ریزد."
این بیان ساده تکرار راه و رسم صحیح جنبش و پیش روی و روان شناسی ی این جنبش است، ترس ناشی از بی حرکتی است، حرکت کنیم ترس مان می ریزد.
جالب توجه این جاست که وقتی همگی در کیسه ی مرغ سقا گیر می افتند، اول ماهی سیاه کوچولو خطر را می فهمد. ماهی ریزه ها از همان قدم اول فرار در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده بودند، کابوس " کیسه ی مرغ سقا" چنان تسخیر شان کرده بود که گیر افتادن در خود کیسه تنها یک تغییر جزئی در وضع، می توانست به حساب آید، نه بیشتر.
همیشه در مقابله یا رویاروئی با خطر است که طبیعت و جوهر واقعی ی هر کس محک می خورد و عیار خلوصش معلوم می شود. صحنه ی گفتگوی و مشاجره ی ماهی سیاه کوچولو با ماهی ریزه ها درون کیسه ی مرغ سقا تکان دهنده است. از خِلال حرف ها، ادعاها، ترس ها، امیدواری ها و اظهار عجزها، طبیعتِ سست و تزلزل یکایک ماهیان از جلو چشم خواننده می گذرد و حد و ظرفیت و قدرت استقامت و نیروی اراده شان خود را نشان می دهد. آن ها که خیال کرده بودند راه دریا، راه خانه ی خاله است، در برخورد به اولین خطر واقعی پس می زنند، اظهار عجز می کنند، به تضرع و زاری می افتند و به قیمت لو دادن و قربانی کردن سرسخت ترین همراهشان- ماهی سیاه کوچولو- از دشمن خون خوار طلب بخشایش می کنند، این طوری:
" حضرت آقای مرغ سقا، ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود."
" حضرت آقای مرغ سقا، ما که کاری نکرده ایم، ما بی گناهیم، این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده ..."
چه کلمات و جملات آشنا وهزار بار شنیده ای!
ولی ماهی سیاه کوچولو، با همان قاطعیت، با همان اعتقاد به پیروزی ی نهائی، ضعف و خنگی ی ماهی ریزه ها را به رُخِشان می کشد و درس شان می دهد:
" ترسو ها خیال کرده اید این مرغ حیله گر، معدن بخشایش است که این طور التماس می کنید؟"
در برابر این عظمت روح و سرسختی ی کوه مانند، حالا کراهت ضعف نفس و تزلزل اراده و پستی ی روح را ببینید.
تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی، حالا می بینی که حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند، و وقتی مرغ سقا به رسم معمول سنواتی و شیوه ی باستانی مرغان سقا می گوید" این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست آورید، دیگر عقل نیمه کارشان هم از کار می افتد و توحش غریزی شان در پست ترین اشکال تظاهر می کند:
" باید خفه ات کنیم، ما آزادی می خواهیم"
ترسوها و ضعفا، همیشه طالب آزادی اند، به شرطی که در سینی نقره تقدیم شان کنند. اگر قرار باشد دیگری را هم قربانی بکنند حرفی ندارند، ولی در مقابل خنجر ماهی سیاه کوچولو چه کنند؟ ماهی سیاه کوچولو به تهدید خنجر آخرین درس و آخرین تجربه را به آن ها می آموزد و به همه ی ماهی ریزه های نوعی و به مدافعان پر حرارت رحم و گذشت و بخشش نشان می دهد که کینه توزی ی مرغ سقا که جزء طبیعت و وجود اوست و ادامه ی زندگی ی مرغ سقا در گرو کشتن و خوردن ماهی های کوچک است. ماهی سیاه کوچولو، آن سر کینه و نفرت- سر اصلی آن- را به عیان نشان می دهد، کینه و نفرت قوی به ضعیف، زورگو به ستمدیده.
مرغ سقا ماهی های لرزان و بی دست و پا را می بلعد ولی ماهی سیاه کوچولو که کاملاً بر خود و اوضاع مسلط است کیسه را پاره می کند و آزاد می شود. کاری که از اول هم می توانست بکند ولی نخواسته بود قبل از آن درس و تجربه ی آخر را از ماهی ریزه های همراه خود و تمام ماهی ریزه های تمام رودخانه های دنیا دریغ کند.
ماهی سیاه کوچولو بالاخره به دریا می رسد، از چنگ اره ماهی می گریزد، در حین شنا بر سطح آب داشت این طور فلسفه ی زندگی اش را خلاصه می کرد:
" مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یه وقتی ناچار با مرگ روبه رو شدم – که می شوم – مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی ی دیگران داشته باشد..."
در شکم مرغ ماهی خوار، به ماهی ریزه ای که داشت گریه و زاری می کرد و ننه اش را می خواست نهیب می زند:" بس کن بابا تو که آبروی هرچه ماهی است پاک بردی..."
ماهی سیاه کوچولو می خواهد ماهی ریزه را نجات دهد و وقتی برای اولین بار با این سئوال رو به رو می شود که: " پس خودت چی؟" جواب می دهد: " فکر مرا نکن، من تا این بدجنس را نکشم بیرون نمی آیم." و بالاخره هم مرغ ماهی خوار را می کشد.
حالا لابد منتظرید که مثل همه ی قصه ها این قصه هم به خوبی و خوشی ختم شود و ماهی سیاه کوچولو قهرمان ماهی های آزاد شده بشود.
کورخوانده اید، بهرنگ قهرمان " مستقر" قهرمان" حرفه ای" کسی که نان قهرمانی گذشته اش را بخورد نمی خواهد.
او فقط قهرمان را در حین عمل قبول دارد و آن هم نه به عنوان موجودی مافوق دیگران و دارای قدرت و فضائل آسمانی. بلکه در وجودش از دیگران متمایز می شود و در جنبش و حرکت، نه در سکون و انزوا. پس دیگر مهم نیست که پس از به انجام رساندن رسالتش ماهی سیاه کوچولو زنده مانده باشد یا نه، مهم این است که در پایان این زندگی ی پر جوش و خروش و در انتهای این راه سخت و پر مخاطره، ولی بزرگ و پر شکوه ماهی سیاه کوچولو به ابدیت رسیده و در زندگی ی جامعه ی ماهیان حل شده است. او از این پس جزئی از حیات هر ماهی آزاد شده ای است که به دریا می رسد.
او دیگر تنها یک ماهی ی آزاد شده نیست. او خود جزئی از آزادی شده است. آیا این یک تخیل شیرین و یک خوشبختی ی اغراق آمیز است؟ اصلاً بهرنگ را نشناخته اید، او هیچ وقت واقع بینی اش مغلوب آرزوها و تخیلاتش نمی شود. نگاه کنید چه طور داستانش را تمام می کند:
وقتی ماهی پیره قصه اش را تمام می کند، می گوید:" حالا وقت خواب است، شب بخیر." "یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی شب بخیر گفتند و رفتند خوابیدند. مادر بزرگ هم خوابش برد. اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد خوابش نبرد. شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود..."
شما گمان می کنید که این خوشبختی اغراق آمیز است؟!
منوچهر هزارخانی
مادر اسمم چیست؟(دایه ناوم چییه؟)
س. اسی ساویم ترجمه از کردی: درسیم اورامار
بار دیگر اسم را خواند، بازهم سکوت کلاس را فراگرفت. به من نگاه کرد و گفت "اسلی"، من هم به او نگاه کردم، ولی نمیتوانستم حرف بزنم و از حرفهایش چیزی نمیفهمیدم. معلم با عصبانیت به من نگاه میکرد. فهمیدم که منظورش از اسلی من هستم. من از عصبانیت او ترسیدم و گریه کردم ...
امروز به مدرسه میروم. هیجان و شوری عجیت همهی تنم را گرفته، صدای قلبم را میشنوم
پدرم میگوید
من با تو تا مدرسه میایم
نه میخواهم مادر با من بیاید، من مادرم را میخواهم
مادرت ترکی بلد نیست، من با تو میایم تا با معلمت حرف بزنم
بابا، ترکی چیه؟
ترکی زبانیه که قراره شما در مدرسه با ان درس بخوانید. ا من هم که ترکی بلد نیستم!؟ من چطور ترکی حرف بزنم؟
یاد میگیری دختر عزیزم، دخترم خیلی با استعداد است، خیلی زود یاد میگیرد
ما به مدرسه رفتیم و پدرم نزد معلم رفت، من هم رفتم سر کلاس، بعد از مدتی معلم به کلاس امد. سر جایش نشست و یکی یکی اسم دانش اموزها را خواند
اسامی زیادی خواند و هرازگاهی هم چیزی میگفت که من متوجه نمیشدم. خواندن نامها ادامه داشت و من منتظر خواندن اسمم بودم. معلم گفت "اسلی"، کسی حرفی نزد
بار دیگر اسم را خواند، بازهم سکوت کلاس را فراگرفت. به من نگاه کرد و گفت "اسلی"، من هم به او نگاه کردم، ولی نمیتوانستم حرف بزنم و از حرفهایش چیزی نمیفهمیدم
معلم با عصبانیت به من نگاه میکرد. فهمیدم که منظورش از اسلی من هستم. من از عصبانیت او ترسیدم و گریه کردم. انروز زود به خانه برگشتیم. هق هق کنان به طرف خانه دویدم
گفتم: مادر مادر! مادر اسم من چیه؟
اسم تو زلال است عزیزم. چرا میپرسی؟ مگر نام خود را نمیدانی؟
من اسمم را میدانم. اما امروز که به مدرسه رفتیم، معلم اسم بعضی از ما را همانطور نمیخواند، وقتی اسامی را میخواند اصلا نگفت زلال کجاست و من هم ساکت نشستم. معلم به من نگاه کرد و گفت اسلی، اسلی. من همچنان ساکت ماندم و معلم از دست من عصبانی شد. مدرسه اصلا جای خوبی نیست، من نمیخواهم به انجا بروم
نه دخترم، چطور به مدرسه نمیروی؟ به مدرسه میروی که چیزهای زیادی یاد بگیری، گریه نکن عزیزم، اسم تو هم زلال است هم اسلی
چطور اسلی اسم من است؟
اسلی اسم ترکی توست، زلال هم اسم کردی
این دیگه چیه؟ مگر اسم ادمها به ترکی و کردیست؟
اره خوشکل من
چرا؟
وقتی میخواهی اسمت را ثبت کنی، بعضی اسامها را قبول نمیکنند، برای همین اسمی ترکی برایت انتخاب و ثبت میکنند
من اینطور نمیخواهم مادر، میخواهم اسمم همان زلال باشد، اسلی را دوست ندارم
طوری نیست دختر نازنینم، فقط گریه نکن، بس از چشهای زیتونیت اشک بریزان زیبای من
من نمیخواهم به مدرسهی اینطوری بروم، من چیزی از زبانشان نمیفهمم. من ترکی هم بلد نیستم
نه دخترکم، صبر کن به پدرت بگویم که چرا به معلمت نگفته که اسم تو زلال هم هست
اصلا چرا تو به من نگفتی که من اسم دیگری هم دارم؟ چرا به من نگفتی مامان؟
من به تو گفتهام، یادت رفته گیسو بلندم. من به تو گفتم زمانی که به مدرسه رفتی معلم به تو خواهد گفت اسلی، تو یادت نمانده. اما طوری نیست، بسه دیگر گریه نکن، اشکایت را نباران، بگذار از پدرت بپرسم، که چرا به معلمت نگفته که تو دوتا اسم داری، که یکیشان زلال است، که از این ببعد معلمت بداند.
محمد، زلال خودش را کور کرد از بس گریه میکند. این چه وضعیست؟ مگر با معلمش حرف نزدی؟
چرا باهاش حرف زدم و گفتم که دخترم ترکی نمیداند. به او گفتم که اسمش در خانه زلال است و در شناسنامه اسلی ثبت شده، شاید فراموش کرده. ولی من تمام این چیزهارا به معلمش گفتهام.
پس چرا ان بیشرف عصبانی شده؟ زهره ترک شده، میگوید دیگه به مدرسه نمیروم، پس چکار کنیم؟
به معلم نگو بیشرف، اگر اشکالی هست از طرف من بوده، من هم خوب ترکی بلد نیستم. ترکی من هم تو سرم بخوره، منهم ترکی را دورهی سربازی یاد گرفتم. حتما معلمش از منظور من چیزی نفهمیده.
نداند هم، مگه نمیداند که ساکنین اینجا همه کرد هستند؟ بزرگسالان ترکی نمیدانند، کودکان چطور بدانند، چطو خودش را عصبانی کرده؟
بس کن دیگه، مگر تنها دختر ما با چشمهای اشک الود به خانه برگشته؟ چکار کنیم؟ نفرستیمشان به مدرسه که نمیشود. صدایش کن بیاید اینجا
زلال، پدرت میگوید بیاید پیش من. بیا پیش پدرت
من پیش او نمیایم، من با او قهرم.
نه دخترم، بچه با پدرش که قهر نمیکند. پاشو برویم پیش او.
من نمیام، نمیام.
گیسو بلند من، عزیز من، چشم زیتونی من. امدی پیش پدرت. بیا روی زانوهایم بشین تا برایت قصه بگویم. قصهی شیرها و گنجشکها، اصلا کدام را بخواهی انرا برایت تعریف میکنم
من هیچکدام را نمیخواهم
چطور نمیخواهی دخترم؟ تو که خیلی قصهها را دوست داری
نمیخواهم، اصلا هیچ چیزی نمیخواهم