سخنانی از معلم شهید دکتر شریعتی 9
201- رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را “تنها” بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست “تنها” خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
یاد “تنهایی” را در سرت زنده میکند
“تنها” خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
” تنها” بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را احساس کردم
202- اما اگر آنها نام خویش را به نان فروختند و من بر آب دادم و پیشتر از خضر و پیشتازتر از اسکندر رسیدم
و اگر آنها لذت بردند من غم آوردم
و اگر آنها پول پرست شدند من بت پرست شدم
و اگر آنها همچون عنصری زرآلات خوان گستردند و از نقره دیگدان زدند، من همچون مولوی در «آفتاب» شکفتم و در خورشید سوختم و سفره از دل گستردم و مانده از درد نهادم و شراب از خون سرگشیدم؛
اگر آنها مرد ابلاغ شدند من مرد داغ شدم
و اگر آنها دل به زندگانی بستند من دل به زندگی بستم،
اگر آنها وازرت یافتند من سلطنت یافتم، اگر آنها را به دورغ میستایند مرا به راستی میپرستند،
اگر آنها را در نهان به دل دشمن دارند مرا در نهان به دل دوست دارند
و اگر آنها گزارش کار می نویسند من گزارش حال مینویسم،
اگر آنها به آزدی خیانت کردند من به آزادی وفادار ماندم،
اگر آنها در شب نشینیهای آلوده با زنان آلوده میرقصند من در خلوت پاکم گل پاک صوفی میبویم،
اگر آنها شکم فربه کردهاند آن چنان که در خشتک خویش نمیگنجند من عشق پرودهام آنچنان که در خویشتنم نمیگنجد، اگر آنها کارمند دارند من دردمند دارم،
اگر آنها ماده شتر پیرگر بیمارشان را به زور در پای قصر قربانی کردند من اسماعیلم را به شوق در راه کعبه ذبح کردم،
اگر آنها کسی را دارند که بنوشند و بخندند من کسی را دارم که بسوزیم و بگرییم،
اگر آنها در انبوه هم بیگاه هماند ما در تنهایی خویش آشنای همیم،
اگر آنها طلا دارند من عشق دارم،
اگر آنها خانه دارند من محراب دارم،
اگر آنها صعود میکنند من به معراج میروم،
اگر آنها در زمین میخرامند من در آسمان میپرم،
اگر آنها پایان یافتهاند من آغاز شدهام،
اگر آنها وکیل شدهاند من معبود شدهام،
اگر آنها رئیساند من رهبرم،
اگر آنها غلام خانه ازد و چاکر جان نثار راجه شدهاند من امام پاک نژاد و راهب پاکزاد مهر او شدهام،
اگر آنها گردن به زنجیر عدل انوشیروان کشیدند و آخور آباد کردند من ترک کاخ و سر و سامان گفتم و بودا شدم و زنجیر بگسستم و رها شدم و آزادی یافتم و هنرمند شدم و آفریننده شدم و نبوت یافتم و رسالت یافتم و جاوید شدم و در جریده عالم دوام خویش را ثبت کردم.
اگر آنها را گروهی چاپلوسی میکنند که حرفه شان این است و هر که را در جایشان بنشانند اینان را بر گردد خویش دست بر سینه و چربی بر زبان و نفرت در دل خواهد یافت
مرا دلی میستاید که جهان و هرچه دارد برایش خاکروبه دانی زشت و عفن است و مگسانی بر آن انبوه، دلی که جز زیبایی و جز ایمان و جز دوست داشتنی نه از جنس این دنیا در آن راه ندارد دلی که از غرور خدا را نیز به اصرار من میستاید!
….
که میگوید زیان کردم؟
من کجا و آنها کجا؟
و به دنیا و شر و شورش آلوده نگشتم
و معلمی را و خلوت آرام و ساده این گوشه را برگزیدم
و حال را نگهداشتم و از قیل و قال و معرکه دامن برچیدم و
اگر آنها زر اندوختند من گنج یافتم،
اگر آنها کاخ برپا کردند من معبد ساختم و
اگر آنها باغی خریدند من کشور سبز معجزاتش را دارم
و اگر آنها بر چند «رأس» ریاست یافتند من بر اقلیم بیکرانه اهورایی دلی سلطنت دارم و
اگر آنها غرورشان را در پای میزی ریختند من آن را بر سر گلدسته معبد عشق بشکستم و
اگر آنها به غلامی «قیصر» درآمدند من صحابی «حکیم» شدم، یا غار «نبی» گشتم و آنها راه خویش کج کردند و دامن پر کردند و من ماندم و با دست و دامنی خالی به خلوتی خزیدم